به قلم: سید قطب
ترجمه: خواجه بشیر احمد انصاری

نویسنده این مقال یکی از چهرههای جنجالبرانگیز سده بیستم است که افراد و گرایشهای مختلف فکری از دیدگاههای متباینی به او نگریستهاند. عدهای سید قطب را بخاطر کتاب «نشانههای راه»، او سلسله جنبان معنوی و اثرگذار تفکر افراطیگری معاصر اسلامی دانستهاند. گروهی او را بخاطر نگاشتن آثاری چون «نبرد اسلام و سرمایهداری»، «عدالت اجتماعی»، «کشمکش ما با یهود» و «امریکایی که من دیدم» دشمن سرسخت نظام سرمایهداری و امپریالیزم شناخته نمودهاند. دستهای او را تواناترین مفسر عصر خواندهاند و شاگردان مدرسه محمد بن عبدالوهّاب او را مفسری بدعتگذار و گمراه معرفی اند.
ولی در این میان هیچکسی نتوانسته است از دو حقیقت آشکار چشم بپوشد: اول اینکه عرصههای پهلوانی سیدقطب، صفحات جراید و مجلات، جولانگاه مبارزهاش، قلههای بلند فکر و اندیشه، و یگانه سلاح او چیزی جز تیغ آبدار خامهاش نبود. او قربانی بزرگ رأی و اندیشه شد و جرمی بخاطرش اعدام هم گردید، چیزی جز نوشتن نبود! حقیقت دوم اینکه هیچ فردی تا کنون منکر جایگاه ادبی این عقاب بلندپرواز ادبیات معاصر عرب نشده است.
اما من، مترجم این مقاله، زمانی با اسم سید قطب آشنا شدم که در صنف هفتم مکتب بودم و محمد گل خان که پس از واقعه هفت ثور بحیث ولسوالی تعیین شده بود، در یکی از بیانیههای خویش از او نام برد. آن سخن، حس کنجکاوی را در رابطه با سید قطب در من برانگیخت تا اینکه پس از مرور کمتر از یک دهه توانستم آثار او را به زبان خودش بخوانم.
سید قطب آثار و نوشتههای فراوانی از خود بهجا گذاشته است که بیشتر آنها به زبانهای زنده دنیا نیز ترجمه شده، ولی تا اندازهای که صاحب این قلم اطلاع دارد، مقاله «نفحات من فارس – اغانی شیراز» او یا اینکه بر محور یکی از قلههای بلند ادبیات جهانی میچرخد، تا هنوز توسط هیچکس و در هیچ جایی به فارسی ترجمه نشده است. این مقاله که برای بار نخست در (العربیة) و سپس در رساله (کتب و شخصیات) سید قطب چاپ شده است، اینک ترجمه فارسی آن خدمت خوانندگان عزیز تقدیم میگردد:
***
دکتور ابراهیم امین (با ترجمه دیوان حافظ شیرازی به زبان عربی) فرصتی را برای من و دیگر خوانندگان عرب مهیا نمود تا روزهای زیبا و پر میمنتی را در کنار «حافظ» سپری نماییم. نمیدانم شکران او را با کدامین زبان بهجا آرم، زیرا او لحظات شیرینی را برایم بخشید که ارزش آنرا نمیتوان با هیچ معیاری سنجید؛ ارمغانی که انسان را از روزهای دلگیرکننده، نفرتزا و پرشور و شر نجات میبخشد، و لحظاتی که بازتاب نور، نسیم ملایم بامدادی و انعکاس آهنگ طبیعت با هم آمیخته، و انسان را با چشمی گشاده و سیمایی خندان و مملو از لطف و مهربانی در آغوش میکشد.
من با «حافظ» و سرودههای دلنشین، روان و راستین او به جاودانگی پیوستم؛ جاودانگیای که نه نا سایی های زندگی، نه اندوه روزگار، نه کینههای مردم، نه آشفته حالی های روح، نه نابسامانی های فکر، و نه هم گفتگوهای ذهنی نازا و بیحاصل میتواند آنرا مکدر سازد. پیالهای از می، رخی زیبا، یارانی کامگار، طبیعتی خندان و جهانی مالامال از دوستی و صلح و آرامش…
خوشتر از عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست کو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
این سرودهها که بنام «غزلیات حافظ» شهرت یافته به چهار صد و نود شش قطعه میرسند که هر کدام آنن را «غزل» نامیده میشود. در ادبیات فارسی غزل به قطعه کوتاهی از شعر اطلاق میگردد که هفت تا پانزده بیت را در بر گرفته و محور آن در بیشتر حالت ها عشق بوده، ولی گاهگاهی میشود که اهداف دیگری نیز در کار باشد. در غزل معمول است که شاعر لقب شعری و یا به گفته فارسیزبانها و ترکها «تخلص» خویش را در پایان آن بگنجاند.
ترجمه «غزلیات حافظ» همراه با شرح دقیق و کامل چاپ ها و ترجمه ها و شرح های آن که در دو جلد بزرگ و در حدود ششصد صفحه انجام یافته، دوسال کامل را در برگرفته است که جلد اول آن در سال پار و جلد دوم آن امسال بر زیور طبع آراسته گردید. جزء اول این کتاب با مقدمهای از استاد دکتور طه حسین بیک آغاز گردیده است که در آن از زحمات دکتور الشواربی به خوبی یاد نموده و میگوید: «جای خوشی است که کار ادبی ارزشمند، نفیس و ابتکاری دیگری به خوانندگان عرب پیشکش میگردد؛ کاری که از یکسو آنها را از لذتهای ادبی بهرهمند ساخته و از سوی دیگر بر غنای ادبیات عرب افزوده و اخیرا طیفهای گوناگونی از شعور و تفکر زاینده را در هر خواننده ایجاد نموده و شاید برای نخستین بار دروازههای احساسی شور و اندیشه را فرا روی شان بگشاید».
اگر شعر «حافظ» در اختیار سخنوران – خصوصاً نسل جوان – گذاشته شود، این پیشگویی (طه حسین) یقیناً راست بدر خواهد آمد. در حالی که نیاز به این مجموعه ادبی شدیداً احساس میشود ولی پایین بودن تیراژ و بلند بودن قیمت آن که بالاتر از توان مالی جوانان است، زمینههای استفاده از آنرا محدود میسازد.
این سرودهها درست زمانی در اختیار ما قرار داده شده است که شعر عربی به بحرانی روبرو بوده و سخت نیازمند چنین توشه ادبی میباشد. پس از آنکه شعر را وارد مباحث بسیاری چون فلسفه، لجاجت های فکر و اندیشه و یا عرصه های داستان و دراما و امثال آن نموده و رنگ زیبای شعر را از آن سلب نمودند، اکنون وقت آن فرا رسیده است که شعر باید تنها شعر بماند، زیرا روح شفاف عصر، دیگر داستان و درامای شعری را نمی پسندد.
گرایش فکری و فلسفی شعر معاصر عربی يک زمانی ضروری بنظر می رسید زیرا واکنشی بود در برابر گرایشی که قبل از آن رایج بود و تنها به لفظ و آهنگ شعری توجه داشت. هدف از گرایش نوین ادبی این بود که قالب شعر را از نظر هدف و معنی، محتوی بخشیده و آنرا با امواج روانی و فکری زنده و پویا لبریز سازد تا آنکه توانسته باشد شعر را از سرگرمی های ادبی میان تهی و آهنگهای موزونی که فاقد پویایی و جدیت است، نجات دهد. از این راه بود که روح تازه ای در کالبد شعر عربی دمیده شد، شکوه باستانی اش بدو باز گردانیده شد و از توشه هنری ارزشمندی که می توانست احوالات گوناگون روان آدمی را با دقت زاید الوصفی تصویر نماید، برخوردار گردید. بدون شک که این روش رنگ جدیدی بر شعر عرب افزود.
اما این مسیر با شعر معاصر متوقف شد -در حالی که توقف جایز نیست- بالهایش قطع گردید، و از پر افشانی باز ماند. نغمه های آهنگین شعر عرب خاموش گردید، از ترنم و درخشش آن کاسته شد و در مقابل، عنصر فکری آن برجسته گردید. شعر باید اجازه دهد که نثر وظیفه و زمینه خودش را داشته باشد، بویژه وقتی می بینیم که نثر در حد نهایی خود به نضج و پختگی رسیده و می تواند که رسالت خویش را بوجه نیکویی بسر رساند.
شعر باید بدون آنکه بار سنگین فکر و مشکلات فلسفه دست و پایش را بسته و از جهش و حرکتش باز دارد به پرواز آید. شعر باید قالبی باشد برای فریاد های بلند و احساسات غم انگیز و یا ملالت خیز روح و آرزو های رقصان و نور بیز و رویاهای آسمانی و درخشندگیهای لطیف وجدانی و نغمه های شفاف و برین و شادمانی ها و دست افشانیهای لایتناهی. شعر باید تعبیری از لحظه های تابش روح و درخشش رویا و افروختگی روان آدمی باشد؛ لحظاتی که در آن، شاعر مبدل به روح در بلند ترین حالتهای تجردش، و احساس در شدید ترین لحظات تابندگی اش می گردد؛ لحظاتی که تعبیر در آن شکل گرفته و همه شاعرانِ الهام شده در مسیر زندگی طولانی خویش بدان آشنا بوده اند. اما به عقیده من، لحظه ها و حالتهای دیگر سزاوار شعر نبوده و یا اینکه در زندگی هنری شاعر حایز مرتبه دوم و سوم میباشند.
به باور من وقت آن فرا رسیده است که امواج فکر و فلسفه دامن شعر را رها نموده و بگذارند که شعر آهنگ و سادگی و آزادی خودش را داشته و احساس آدمی را از لذتها، رویاها، صورتها و سایه های خویش سیراب نماید، درست همان کاری را که موسیقی و یا لوحه های الهام بخش هنری انجام میدهند؛ البته با در نظر داشت طبیعت شعر و روش بیانی آن و اختلافی که با موسیقی و روش های اجرای آن دارد.
“نغمه های شیراز” در فرصت مناسبی آمد تا از گرایش فکری ادبیات معاصر بکاهد. این سروده ها شاید نتوانند همه نیازمندیهای شعری دوران ما را پاسخگو باشند زیرا غلبه حس و کمبود عواطف ناب معنوی یکی از ویژگیهای گرایش ادبی معاصر است. به هر حال، غزلیات حافظ با وجود رنگ صوفیانه ای که دارند- بر ثروت شعر عربی تا اندازه زیادی خواهند افزود. برای این سروده ها همینقدر کافی است که بگوئیم گریبان شعر را از چنگال سنگین فلسفه رها ساخته – به استثنای حالتهایی که چون برق چشمک زده و باز در همان لحظه از دیده غایب میشود- و یخپاره های فکر و اندیشه نتوانسته اند آنرا سرد سازند. اگر گاهی (از فکر و فلسفه حرفی بمیان می آید) چیزی جز بازی با الفاظ و صور و معانی نیست؛ بازی شفاف و دلنشینی که از لذت این نغمه ها نمی کاهد. بر علاوه آنچه گفته آمدیم، غزلیات حافظ دارای امتیاز دیگری نیز میباشد. خواننده این سروده ها عطر خوش خاور دور را از لابلای سادگی، نشاط، ذوق، غیب گرائی و تصوف شرق استنشاق مینماید، و در شرایطی که امواج توفنده عقلگرایی غربی همه چیز را تحت الشعاع خویش قرار داده است، ما سخت نیازمند چنین نسیم عطر بیز هستیم، زیرا گرایش غربی نمیتواند پاسخگوی نیازمندی های معنوی جامعه ما باشد.
در غزلیات حافظ و رباعیات خیام که هردو از سخنسرایان فارسی اند؛ و همچنان در اشعار تاگور هندی – با وجود اختلافی که در میان آنها دیده میشود- روان ژرف شرق را می یابیم. روحی که توانائی آنرا دارد تا ما را نجات داده و در برابر امواج تهاجم، از میراث معنوی ما پاسداری نماید؛ و هدف من از استنشاق عطر خاور دور چیزی جز همین نیست. اما شرق دور سبک شعری واحدی نداشته بلکه دارای نمونه های گوناگونی است که ویژگیهای اصلی آنها را بهم پیوند داده و از رخ میراثها و گنجینه های معنوی شرق پرده بر میدارد. حال بیائید به سراغ “غزلیات حافظ” و یا “نغمه های شیراز” رویم:
خواندن غزلیات حافظ شگفت انگیز است زیرا خواننده با لذت و آرامش عجیبی آنرا دنبال نموده؛ نه خسته میشود و نه هم ملول، زیرا سراپای دیوان حافظ را بازی با لطایف لفظی و تعبیری احتوا نموده است، درست مانند همان چیزی که در اشعار گروهی از شاعران عربی زبان قرن هشتم هجری که بنام (بدیعیان) شهرت یافته اند، دیده می شود.
استفاده فراوان (از يک شیوه) کافی است که شعر را ساقط ساخته و خستگی و دلتنگی خفه کننده ای را ببار آورد. اما حافظ نمی گذارد تا خواننده اش خسته و یا ملول شود. او زمانی از اوصاف زلف یار که یکبار آنرا بنام دام عشاق و بار دیگر زنجیری که رهروان راه عشق دست و پای خویش را بدان سپرده اند، یاد مینماید. او گاهی از طره مشکین و یا زلف عنبرینی یاد مینماید که بوی خوش عطر آن همه جا را مشکبیز ساخته و زمانی از چاه زنخدان، چشم نرگس، کمان ابرو، قد سرو و شمشاد و امثال این تشبیهات پایان نا پذیر یاد می کند. حافظ نمیگذارد که خواننده اش خسته شود.
او در غزلیات خویش از حوادث تاریخی، داستانهای عاشقانه، قصه های قرآن و سایر کتابهای آسمانی، افسانه ها، ویژگیهای پرندگان و حیوانات، اصطلاحات علم نجوم و هندسه و طب و اشارتهای متصوفان و اهل عرفان و طریقت بصورت پیهم یاد میکند.
حافظ، دارای روان عجیبی است. روح انس گیر، لطیف و لذت بخش این همدم صمیمی، تبسم رضا و خوشنودی را برای مخاطبانش به ارمغان آورده و آنها را وامی دارد تا به گفته هایش گوش فرا دهند ولو که می بینند “حافظ” گاهگاهی “هذیان” هم می گوید. من در اینجا لفظ “هذیان” را فهمیده و از روی قصد بکار برده ام زیرا حافظ اگر نگویم در همه حالتها، ولی میتوانم ادعا کنم که در بیشتر اوقات با سیمای درویشانه خویش در برابر چشمان خواننده ظاهر شده و به “هذیان” گویی می پردازد. سخنی از اینجا و حرفی از آنجا، تا اندازه ای که برای انسان گاهی این تصور دست میدهد که اشارات حافظ را فاقد رابطه ای منطقی بشمار آورد. ولی سخن حافظ چیزی جز اشارات درویش متصوفی نیست که به هستی و موجودات از ورای پرده غیب نگریسته و با رمز سخن میگوید. اما این بدان معنا نیست که اسلوب شعری حافظ تجزیه نا پذیر است زیرا در پشت همه این اشارتها، رمز ها و کنایه ها، وحدتی وجود دارد که غزل واحد، بلکه همه غزلیات او را بهم پیوند میدهد. اگر از اصطلاحات متصوفان استفاده نمائیم میشود این را فضای “شهود” نامید. ولی چرا از اصطلاحات آنها استفاده نکنیم، آیا همین حافظ خود در غزلیات خویش از روش آنها در سخن و شعر و از طبیعت ایشان در شعور پیروی نکرده است؟ آخر این فضای “شهود” است که اشارتها و دلالتهای پراکنده حافظ را معنی می بخشد، اشارتهایی که انفعالات پریشان و احساسات لطیف انسانی در آئینه آن بازتاب شفاف یافته و هر دو طرف توسط همین پیوند نازک و لطیف بهم گره میخورند. به این غزل حافظ نگاه کنید:
لعل سیراب به خون تشنه، لب یار من است
وز پی دیدن او، دادن جان کار من است
بنده طالع خویشم، که در این قحط وفـا
عشق آن لولـی سرمست خـریدار من اسـت
شـرم از آن چشـم سیه بادش و مـژگان دراز
هر که دل بـردن او دید و در انـکار من اسـت!
شـربت قنـد و گـلاب از لب یـارم فـرمـود
نرگس او کـه طبیب دل بیمـار من اسـت
آن که در طرز غـزل نکته به حـافظ آموخت
یار شـیرین سخن نادره گفتـار من اسـت
حافظ پیوسته در خیز و جست بوده است؛ تو گویی پرنده سبکبالی است که با کمال زیبائی، شفافیت و دلربائی زمانی از يک شاخه به شاخه دیگر می پرد، گاهی در فضا پر میگشاید و لحظه ای از برابر چشمانت بسرعت میگذرد. با آنکه همه غزلیات حافظ از این دست نیست اما حتی در حالتهای تسلسل، این از ویژگیهای بارز غزلیات اوست، زیرا سرشت “درویشانه” حافظ، او را وامیدارد تا کلمات و اشارات را بصورت پراگنده و پریشان بکار برد.. این غزل حافظ ادعای مرا به تصویر میکشد:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب
و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی دردسـت
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشسـت
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هسـت
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرسـت
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز السـت
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشـیدیم
اگر از خمر بهشتست و گر از باده مسـت
خنده ی جام می و زلف گره گیر نـگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکسـت
در اینجا تا اندازه ای شاهد تسلسل معانی هستیم، تسلسلی که آگنده از اشارتهای رنگارنگ در زمینه های گوناگونی میباشد. تکراری که قبلا بدان اشاره نمودم در .این غزل به وفـرت دیده میشود اما همانطوری که گفتم، نه خستگی بار می آورد و نه دلتنگی، قدرت شگفت انگیز حافظ هم در همین نکته نهفته است
پیش از حافظ، سخنسرای فارسی دیگری هم گذشته بود که گفتنی های خود را بدون آنکه ملالت و خستگی ای ایجاد کند یکسر تکرار مینمود… این شاعر (خیام) نام داشت. اما در رباعیات (خیام) آتشی سوزنده و اندوهی سنگین که با روانی فربه عجین شده است بچشم می خورد. این امر سبب میشود تا خواننده متوجه تکرار مفاهیم در (رباعیات) نشود و چنین چیزی در غزلیات دیده نمیشود.
غزلیات حافظ حتی در لحظات سوز و گداز و اندوه، سرشار از لطافت وشفافیت و شوخی و نازکخیالی است… روان حافظ دارای جاذبه شفافی است که زنگ اندوه و غبار ملالت را از خاطر زدوده و فضای غزلیات را مملوء از نشاط و انس ساخته است. در رابطه به (خیام) باید گفت که هم او و هم حافظ در حالی که در ظاهر امر دارای گرایش واحدی هستند اما باز هم فاصله زیادی در میان هردو وجود دارد. در رباعیات خیام تب و تاب سوزنده وحسرتباری برای گشودن راز بزرگی که در پشت دروازه های بسته، نا گشوده مانده است، دیده می شود.
خیام با همه توانی که دارد بطور خستگی نا پذیر بر آن (دروازه) میکوبد تا اندازه ای که دستهایش از فرط خستگی از کار افتیده و خاطرش را ملالت فرا میگیرد. سپس در گوشه ای نشسته و احزان خود را در جامی از باده، افگنده و برای لحظاتی از اندیشیدن پیرامون راز پشت پرده و معمای بزرگ هستی که حواسش را بخود مشغول نگه داشته است، خود را تسلیت می دهد و باز کوبیدن در های بسته را به شکل مرارت آور و تأثر انگیز ذیل از سر می گیرد.
ای دل چو حقیقت جهان هست مجـاز
چندین چه بری خواری از این رنج دراز
تن را به قضـا سپار و با درد بسـاز
کاین رفتـه قلـم ز بهر تو ناید بـاز
آورد باضـطرابم اول موجـود
جـز حیرتـم از جهان چیزی نفـزود
رفتیـم به اکـراه و ندانیم چه بود
این آمدن و رفتن و بودن مقصـود
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی حریف و بی همدم و جفت
زنهار به کس نگو تـو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
درپای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران عالم چون شد
می خوردن من نه از برای طرب است
نه بهر نشاط و ترک دین و ادب است
خواهم که به بیخودی بر آرم نفسی
می خوردن و مست بودنم زین سبب است
آرند یکی و دیگری بربـایند
بر هیچ کسی راز همی نگشـایند
ما را ز قضـا جز این قدر ننمایند
پیمانه ی عمر ما است می پیمـایند
در این لحظاتی که اندوه تند حسرت و خشم پنهانی (خیام) انسان را بوحشت می اندازد و دستهایش پس از شدت کوبیدن بر ابواب غیب از حرکت باز مانده است، در چنین لحظاتی جام را در دست گرفته و میخواهد که احزان خویش را در آن رها نماید.
در چنین حالتی حافظ را می بینیم که با چهره ای در کمال فرو تنی و خوشبینی رو بسوی خانه خمار دارد، ولی نه برای آنکه اندوهی را در خم شراب اندازد و یا اینکه آتش حیرت و آشفتگی خویش را در آنجا خاموش سازد بلکه هدف او چیزی جز مستی و بیخودی و لبریز نمودن کاسه چشم از جمال یار نیست. حافظ هم بمانند خیام از گشودن اسرار غیب مأیوس شده اما اعتنائی به این مسئله ندارد، زیرا به عقیده او مردم همه از آن پروردگار اند و راز درون پرده، عنقائی است که شکار دام کسی نشود. پس الا یا ایها الساقی! پیاله را پیش آر تا در باده آن عکس رخ یار را مشاهده نمائیم و شاید هم که راز های نا گشودنی غیب در سطح آن نمایان شوند، همانطوری که آئینه اسکندر از گذشته و آینده خبر می داد و فاصله های دور را نزدیک می نمود.
کنون که می وزد از بوستان نسـیم بهشت
من و شـراب فرحبخش و یار حور سرشت!
گـدا چـرا نـزنـد لاف سـلطنت امـروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت؟
به من، حکایت اردی بهشت، می گـوید:
«نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت!»
به می عمارت دل کن! که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاك ما بسـازد خشت
حتی هنگامی که این دو سخنور پیرامون موضوع واحدی هم سخن میگویند و از عین روش استفاده می نمایند، در میان پریشانی و آشفتگی عمیق و درد آور خیام و آرامش لذتبخش حافظ که هیچگاهی بیان با رمز و نماد و توریه (پنهان کردن قصد- مترجم) و جناس (شباهت در لفظ نه در معنی- مترجم) و بازی با الفاظ را فراموش نمی کند .. تباین آشکاری دیده می شود. خیام در رباعیات خویش میگوید:
آمد سحـری نـدا ز میخانـه مـا
کای رند خرابـاتی دیوانـه مـا
برخیز کـه پرکنیم پیمانه ز می
زان پیش که پرکنند پیمـانه مـا
برخیز و بیا بتـا برای دل مـا
حل کن بجمال خویشتن مشکل مـا
يك کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پس که کوزه ها کنند از گل ما
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
حافظ در یکی از غزلیات خویش میگوید:
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده ی صافی خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
حافظ همانطوری که دیده میشود مست و مدهوش زیبائی و عالم هستی و می و مه رویان است. هنگامی که از رخ زیبائی صحبت میکند جمال طبیعت را در خاطر دارد و زمانی که باده جمال را سر میکشد، دنیا همه بهارستان همیشگی و خندانی است که نه شکوفه های زیبای آن پژمرده می شوند و نه ساقهای پر طراوت آنرا خشکی می رسد. عشق زیبا است ولو که قرین هجران و فراق باشد و آه و ناله و اشک همان اندازه لذت آفرین اند که بوس و کنار:
“از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر – یادگاری که درین گنبد دوار بماند”.
حافظ، صوفی عابدی است که در خاک درگاه افتیده، با زبان رمز سخن گفته و رخساره اش را در خوشحالی و بیخودی به خاک میمالد. من اینجا لفظ “بیخودی” را از روی قصد آورده ام زیرا عشق و باده هم در زمین اند و هم در آسمان، و حافظ در میان این هردو با کمال مهارت و زیبائی در رفت و آمد است و گاهی مشکل است که بدانی حافظ در این حالت نیمه خوابی به کدام یکی از آن هردو میلان دارد، به شراب انگوری و یا خمر بهشتی. او هم در “میخانه” و هم در “خانقاه” همان درویش مجذوبی است که یکی از این دو نوع شراب از حال بیحالش نموده است.
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کزوی وقت میخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان مـا خوش می شـود
آری آری طیب انفاس هـواداران خوش اسـت
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت سـاز کـرد
نالـه کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با نالـه شـبهای بیداران خوش است
او در این دنیای زیبا مشغول مناجاتها و لحظات خاص خودش میباشد. از پستی ها، فرومایگی ها و آزمندیهای جامعه و کشمکش زندگی گریزان است. او در اثر عشق عرفانی و یا هم زمینی و یا بعلت مستی خمر آسمانی و یا می انگوری پروای کسی را ندارد، زیرا او همانطوری که خودش میگوید، نزد خدا و خلق پرهیزگارتر از ریاکاران دروغگو و واعظان ترشرو است…
روزه يک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می به خمخانه به جوش آمد و، می باید خواست!
نوبت زهـدفروشـان گـرانجـان بگـذشـت
وقت شـادي و طـرب کردن رندان برخاست
چه ملامت بود آن را کـه چـو ما باده خورد؟
این نه عیبی است بر عاشق رند و، نه خطاست
باده نوشـی کـه در او روي و ریـائـی نبـود
بهتر از زهد فروشی که در او روي و ریاست
چه شود گر من و تو يک دو قدح باده خوریم؟
باده از خون رزان است، نه از خون شماست!
این نه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بو
د ور بود نیز چه شد؟ مردم بی عیب کجاست!
ما نه یـاران ریـائیم و حریـفـان نفاق
آن که او عالـم سـر است بر این حال گواست!
و باز در غزل دیگری بر جاه طلبی و بلند پروازی پشت پا زده و میگوید:
هر که را خوابگه آخر به دو مشتی خاك است
گو چه حاجت که بر افلاك کشی ایوان را؟
حافظ در غزل دیگری جاه طلبان و بلند پروازان را مسخره نموده و عاقبت کار شانرا نیستی میداند:
شکـوه آصفـی و اسـپ بـاد و منطق طیـر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست
به بـال و پـر مـرو از ره که تیـر پرتابـی
هـوا گرفت زمانـی ولـی به خـاك نشسـت
آیا حافظ شاعری بدبین بود، همانطوری که از غزل اخیر او معلوم می شود؟ دکتور عبدالوهاب عزام در صفحه (511) جزء دوم کتاب (قصة الادب فی العالم) می نویسد: “شعر حافظ از انقباض، گرفتگی و اندوه صاحبش نمایندگی میکند. گویی دردی جانگاه دامنش را رها نموده و یا بیماری است که همین اکنون شفا یافته و پس از تحمل مشکلات فراوان و فراق و هجران طولانی به هدف نایل آمده و به وصال دست یافته است”
اما آنکه غزلیات حافظ را می خواند، سیمای او را غیر از آن چیزی می یابد که عبدالوهاب عزام تصویر نموده است. خواننده، حافظ را بر عکس خیام می یابد که در بیشترین حالتها تبسم بر لبش نقش بسته و کدورت خاطر و بدبینی در شعرش استثنا بحساب می رود، نه خصوصیت اصلی. حافظ در همه حالتها آرام و لطیف به چشم میخورد. خنده اش تبسم، ناله اش آه، و روانش بیگانه با کینه و کدورت و رنج و الم است. زیرا حافظ جای کینه و الم را برای ستایش پروردگارش رها نموده و لحظات دلباختگی و صیقل دهی صوفیانه، کینه و برهه های تجلی جمال در غیب و عیان سراپای وجود او را فرا گرفته است. دکتور عزام و دکتور ابراهیم امین در تصویر روش و زبان شعری حافظ باهم اختلاف نظر دارند. دکتور عزام میگوید: “آنکه غزلیات حافظ را مرور می نماید گویی در بوستانی به گلگشت پرداخته و از مشاهده منظره های مختلف و رنگارنگ شگفت زده شده و هر طرفی که نگاه میکند بجز از گل چیز دیگری در نظرش نمی آید. حافظ صورتهای نا محدودی از حقایق محدود را به نمایش میگذارد. او نوازنده ای است که الحان، آهنگها و نغمه های گوناگونی را ایجاد میکند ولی همه آنها چیزی جز سخن از یار و زیبائی و وصال و هجران و دوری و نزدیکی و رضا و خشم نیست که گویی با انگشت مطربی چیره دست نواخته شده و هر قطعه این موسیقی دلنشین معانی دست نخورده و مفاهیم تازه ای را در کمال تعبیر و جمال تصویر بیان میدارد.” شیوه و زبان حافظ حتی برای کسانی که چون نویسنده این سطور با زبان اصلی او آشنائی ندارند- بیشتر خوانایی دارند زیرا خصوصیتهای روانی شاعر و موضوعات هنر او که از زیبائی و لطافت و دلنشینی ویژه ای برخوردار است، متناسق و هماهنگ می نمایند.
نمیدانم که ابراهیم امین از کجا روش حافظ را این طور تشخیص داده است که میگوید: “او شاعری بود عصیانگر که نه به چیزی توجه داشت و نه هم پروا. با آنکه خوب میدانست که سخنانش مردم را شیفته و دیوانه ساخته است ولی این، اهمیت چندانی برایش نداشت. و با اینکه می دید که شعرش ارباب خرد را مفتون و گرویده خود ساخته است ولی این هم برایش مهم نبود. او رزم آوری بود که در مسیر خویش با شور و هیجان قدم بر داشته و بیابان زمان را گاهی با شکیبایی و زمانی با فریاد مستانه طی مینمود. او بسان دریایی خروشان و سرکش بود که بر راست و چپ دره سخاوتمندانه سرازیر می شد و شکسته ها و بیهوده ها را می روفت و انباشته ها را از بیخ بر میداشت و هر آنچه را فرا راه خود میدید به پیش می راند. او جباری بود عنید که همواره می غرید و میخروشید و زنگ آگاهی را در گوشها می نواخت و بر آهنگ نغمه های جاودانه خویش در راهی که برگزیده بود قدم بر میداشت. او هنرمندی بود که میخواست خودش را قبل از دیگران راضی نگه دارد، هرگاه آوازی از درون می شنید در پاسخاش لبیك میگفت، برایش حرف می زد و به نجوای آهسته اش گوش فرا داده و با زبان سکون با او گفتگو مینمود، وباز هنگامی که باخود می نشست، حرفهایش را با زبانی گویا بیان مینمود، و گاهی آنچه استاد ازل برایش میگفت همان اسرار را بروی صفحه کاغذ می ریخت و گاهی الهاماتی را که در درونش می جوشید، با خود زمزمه مینمود”.
آنچه ابراهیم امین پیرامون شخصیت حافظ و روش شعری او اظهار داشته چیزی جز تناقض گویی آشکار نیست، زیرا او باریکیهای فراوانی را در پای نثر مسجع خویش قربانی نموده است. برداشت او از حافظ غیر از چیزی است که خواننده غزلیات از خلال سخن حافظ در می یابد. اما گیرم که من بخاطر ندانستن زبان فارسی در قضاوت خود دچار اشتباه شده باشم اما می بینیم که برداشت دکتور عبدالوهاب عزام از شیوه و اسلوب حافظ مؤید نظر من است. گمان غالب من اینست که در این مورد توفیق با دکتور ابراهیم امین رفیق نبوده است.
اما شیوه ترجمه؟ ممکن است که من بسان همه کسانی که فارسی نمی دانند حق نداشته باشم که در مورد ترجمه این اثر قضاوت نمایم اما این مسئله نمیتواند مانع آن شود که احساس خویش را بیان نموده و بگویم که در جریان مطالعه این ترجمه، گاهی می دیدم که روح مسرت بخش و لطیف حافظ از دیده ها پنهان شده و از پشت پرده الفاظ در جستجوی سوراخی می افتید تا دزدانه عبور نموده و خوانندهء (ترجمه غزلیات) را به گوهر زیبا و لطیف حافظ رهنمون شود.
مترجم، پارهء محدودی از غزلیات را به نظم برگردانیده و بخش اعظم آنرا به نثر ترجمه نموده که در این باب موفق بوده است.
نظم در زبان عربی کار ساده ای نیست و نیازمند موهبت خاصی است ولی هرگاه خواسته باشیم که اشاره های نازك و سریعی را که روابط پنهانی و باریکی آنها را بهم پیوند میدهد، ترجمه نمائیم، این دشواری چند برابر می شود. مقایسه میان ترجمه منظوم و منثور غزلیات اندکی که به نظم ترجمه شده مؤید ادعای من است. در ترجمه منظوم، هدف شاعر به بسیار مشکل ارائه شده و از حقیقتی که تا حد امکان در ترجمه منثور چهره می نمایاند، بصورت آشکاری بدور مانده است.
پس از آنچه یاد آور شدیم بجز چند مورد اندکی که شاید اشتباه طباعتی باشد باید به درستی زبان ترجمه اعتراف نمود. چقدر دلم میخواست که نیازی به نگارش صفحه اخیر نداشته و تنها مراتب سپاس و امتنان خویش را به نمایندگی از خوانندگان (العربیة) به پیشگاه دکتور ابراهیم امین تقدیم می نمودم، زیرا او با این احسان خویش شایسته ستایش نا محدود و سپاس فراوانی می باشد.
پایان