بشیر احمد انصاری

:: پایگـاه نشــــر آثار و افکــار ::
دکتر خواجه بشیر احمد انصاری
زخم خونين يكاولنگ؛ گل سرخی برسينۀ عاشورا
مقاله‌ها

زخم خونين يكاولنگ؛ گل سرخی برسينۀ عاشورا

خواجه بشیر احمد انصاریYakawulang-1
در این شب و روزی که مردم از کربلا و عاشورا و کشمکش فرعون و موسی حرف می زنند، نمیدانم که چرا زخم خونین خاطراتم باری دیگر تازه شد و مرا قتل عام مردم مظلوم و بیگناه یکاولنگ بیاد آمد. شاید یکی از انگیزه هایی که این دو حادثه را در ذهن من بهم پیوند داد ماه جنوری باشد، ماهی که امسال تداعیگر دو مناسبت خونین در دوسوی تاریخ و جغرافیای منطقهء ما شده است.

شش سال و اندی قبل در آن شب و روزی که زمستان، سنگ و چوب یکاولنگ را با کفنی از برف پوشانده بود و مردم در زیر سقف خانه های گلین از سرما و ترس بخود می لرزیدند، در آن دورانی که گرگان بین المللی سرنوشت میهن و ملت ما را به کفتار منطقه سپرده بودند، در چنان اوضاع و احوال، طالبان ترور و تعصب و منادیان جهل و جنایت سر بر داشتند تا در جان پا برهنه ترین و فقیر ترین و شکم گرسنه ترین مردم کشور افتیده و عطش انتقام خویش را با خون آن بی گناهان فرو نشانند.

در آن روز نعیق[2] کلاغان لاشخوار طالبی از گردنه ها بلند شده و  همراه با باران گلوله و رعد ویرانی و طنین طبل جنگ از مرگ و تباهی و نسل کشی و زمین سوزی خبر دادند. شاید خواننده ای بگوید كه تاریخ معاصر افغانستان، حوادث خونینی را در سینۀ خود ثبت نموده است ولی آنچه آن روز در یکاولنگ و بر یكاولنگیان گذشت چیزی بود که زبان قلم از تصویرش عاجز است.

« نتوانم كه كنم وصف چنان ماتم و غم

بشـکند شــرح بیـان غـم تـو پشت قـلم»

اگر امروز خواسته باشیم تصویری از آن تراژیدی هولناک در پیش چشم خواننده بگذاریم ، باید به سراغ شاهدان عینی آن حادثه رفته و چشمدید های آنان را ثبت دفتر تاریخ نمائیم. در اینجا قابل تذكر مى دانم كه سال گذشته نظر به خواهش دوستی، سعادت ویراستاری مصاحبه هایی را داشتم که توسط دو تن از محصلان با هوش دانشگاه کابل با شاهدان عینی آن قتل عام، در یکاولنگ انجام شده بود.

یکی از آن مصاحبه شوندگان سید احمد حسین، از چهره های معروف قریۀ «کته خانه» یکاولنگ می باشد. او میگوید: روزی که طالبان به یکاولنگ آمدند پسر برادرم را که هنوز هشت روز از عروسی اش نگذشته بود، با لباسهای سفید ، چشمان سرمه کرده و دستان خینه شده بیرون آوردند و بر سر و صورتش آتش گشودند. تپیدن جوان در شط خون و چسپیدن مادر داغدیده و عروس نامراد بروی آن جسد گرم از یکسو و صدای شلاق اهریمن مست ، سنگدل و سیه چنگال بر پشت و پهلوی آن دو پرندۀ آشیان سوخته و بی دفاع از سوی دیگر، صحنه ای است که هر روز از برابر کمرۀ حافظه ام عبور نموده و سراپای وجودم را تکان می دهد. احمد حسین می گوید: طالبان آمدند و مرا همراه با شش فرزندم بستند و از خانه بیرون کشیدند. دیری نگدشته بود که ما را همراه با جمع دیگری از بیگناهان در کنار جویی در پشت مؤسسۀ (اکسفام) در یک صف ایستاده نمودند. فرزندانم برایم گفتند که برو در کنار آن سه موسفیدی که در گوشۀ دیگری قرار داده شده اند ایستاده شو زیرا آنها تحمل دیدن منظرۀ مرگ پدر را ندارند. ولی آنها نمی دانستند که آیا من می توانستم مرگ فرزندان هژده، بیست، و بیست و پنچ سالۀ خویش را تحمل کنم. نا گاه، طالبی آمد و مرا به صف مقابل جوانان انتقال داد. حالا دیگر ما در مقابل بچه ها قرار داشتیم و بسوی فرزندان خویش نگاه می کردیم. ناگهان چند طالب مسلح پیش شده، مسلسلها را بسوی سر و سینهء جوانان بی دفاع نشانه گرفته، چند ثانیه ای سپری نشده بود که سه فرزند جوان من همراه با دوازده تن اعضای دیگر خانواده ام چون برگ خزان در پیش چشمم بر زمین ریختند. با غلطیدن آنها، طالب دیگری آمد و بر جمجمۀ هر کدام شان ده مرمی اضافی شلیک نمود.

طالبان ما را از آنجا به محوطه ای انتقال دادند. شب را با دست بسته و سر برهنه در هوایی سحر نمودیم که سنگ از شدت سردی آن می ترکید. با طلوع آفتاب دو تن ار فرماندهان طالبان بنامهای ملا ستار و ملا لنگ آمدند و دستان ما را باز نموده و اجازه دادند تا اجساد کشته شدگان خویش را جمع آوری نمائیم.

Yakawulang-3

همینکه رها شدم بخانه خود برگشتم و از همسرم خواستم که برای شستن خون دستهایم آب بیاورد. او همینکه آب را در تشناب آورد من در را بستم و گفتم حرفی برایت می ‌گویم ولی به شرط آنکه نه به کسی بگوئی و نه صدایت را بلند كنی. گفت: خیریت است؟! گفتم آیا تعهد میکنی که صدایت بلند نخواهد شد؟ گفت: آری. گفتم: غیر از من، نه برادری برایت باقی مانده و نه هم فرزندی. همسرم می‌ خواست فریاد زند که دستم را در دهانش گذاشتم و تعهدش را بیادش آوردم. او حوصله نمود و آب دیدۀ خود را پاک کرد ولی در خود می پیچید، تو گوئی کوره ای شده كه در داخلش فولاد می جوشد. همسرم از سر شب تا صبحگاهان چنان آهسته می گریست که آواز گریه اش حتی بگوش نو عروسان بیوه شدهء ما هم نرسید.

من همراه با همسر و فرزند کوچکم از خانه بیرون شدم تا اجسادی را که در گوشه و کنار دهکده غلطیده بودند جمع آوری نمائیم. در آنروز برای ما بسیار مشکل بود تا اقارب خویش را تشخیص دهیم زیرا طالبان به سر و صورت شهداء چنان شلیک نموده بودند که چهره های شان کاملاً دگرگون شده بود و مردم  عزیزان شان را از لباسهای شان شناسایی می ‌نمودند. اجساد مردگان قریهء ما سه روز تمام روی برف ماند. اجساد کشته شدگان را از هر سو جمع آوری نموده و ذریغۀ الاغها به قبرستان رساندیم. زنان و کودکان نخست برف را از روی زمین روفتند و سپس به کندن قبر پرداختند. زنان، دختر‌ان و پسران خوردسال هم گریه می‌ کردند و هم قبر می ‌کندند. ما به کمک زنان، پسران، دختر‌ان و پیرمردان توانستیم جنازه ها را در ظرف سه روز دفن نمائیم. زنها و بچه‌ها از کوه سنگ می ‌آوردند و کودکان را آفتابه داده بودیم تا آب بیاورند و گل درست کنند. به همین ترتیب توانستیم تا عصر روز سوم همه شهداء را دفن کنیم.

از جمع زنانی که در امر شناسایی و دفن شهدا نقش برازنده داشت یکی هم همسر ارباب محمدی بود. او میگوید که در میان تودۀ کشته شدگان مصروف برداشتن و انتقال مردگان بودم که ناگاه چشمم به جسد خونچکان شوهرم افتید، او را هنوز بر نداشته بودم که قامت خمیدهء فرزند جوانم را غرق خون دیدم.Yakawulang-4

سید علی مبلغ، مدرس مدرسۀ صادقیه یکاولنگ شاهد دیگر آن کشتار تاریخی است. او می گوید: هنگامی که لشکر طالبان از راه رسید، مردم به طرف منطقۀ «سرقول» فرار نمودند. در جمع فراریان، زنان ، کودکان و پیرمردان فراوانی دیده می شدند. یکی از آن زنان همسر «تقی شجاعی» بود که سه کودک خورد سالش را نیز با خود داشت. او زمانی که به کوتل پوشیده از برف رسیده، دو کودک خود را در بغل و سومی شانرا در پشت خود محکم گرفته و غلطان و خیزان از کوتل بالا می رفت. زن که نمی توانست در برابر سرما و ارتفاع کوتل و وزن سه طفلش تاب بیاورد، یکی از آن کودکان را بروی برف افگنده و خودش با دو کودک دیگرش با هزار مشقت براه خود ادامه داد. لحظاتی دیر تر مردی  از قفا فرا می رسد و می بیند که جسد کودک خشک شده ای بر روی برف افتیده و کمی دور تر زنی از پا افتیده است. مرد می آید و دو کودک باقی ماندهء او را در پارچه ای گذاشته و تا قریۀ «شیر دوش» می رساند. آن زن نیز چندی بعد پدرود حیات گفت. حادثۀ دیگری که از آن کوتل در آن شب بیادم مانده جسد خشک شدۀ پیرمرد مسافری است که همه سرمایه اش یک پارچه نان خشک بود و می خواست خود را از قلمرو طالبان بیرون کشد ولی در میان برف و یخ کوتل، خشک شده بود. مردم جسد یخ زدۀ آن مرد را هم از کوتل پائین آورده و دفن نمودند.

در آن روز ، اجساد کشته شدگان را یخ زده بود و مرده ها به اشکال مختلفی خشک شده بودند. راست کردن دست و پای کشته گان کار آسانی نبود. از شدت رگبار در دهان برخی از این کشته شدگان دندانی نمانده بود و در اثنای انتقال دادن به گورستان از زخمهای برخی دیگر سرگلوله مسلسل به زمین می ریخت.

در میان یکاولنگیان ، خانواده هایی هم بود که همه مردان جوان شان کشته شده بودند. طالبان در قریۀ بید مشکین سی و پنج نفر را از یک خانواده به قتل رساندند. در آنروز یکهزار و دو صد خانه و نه صد دکان آتش زده شد و به تعداد سه صد و هشتاد و شش نفر به شهادت رسیدند. طالبان به قوانین جنگی هیچ دین و آئینی پا بند نبودند. در شریعت قبیلوی طالبان، نه زنان و پیرمردان مصئونیت داشتند و نه هم دیوانگان. در جمع شهدای یکاولنگ جسد زنی بنام فاطمه که همسر سید علی پناه از قریهء لیلو بود هم دیده می شد. سید اسدالله شهید دیگری از قریۀ آخوندی بود که در سن هفتاد و پنچ سالگی شهید شده بود. در جمع کشته شدگان ، جسد دیوانه ای را دیدیم که همیشه رویش را می پیچاند. در شریعت طالبان مردگان هم حرمتى نداشتند. ما جسد جوانی را دیدیم که طالبان او را پوست نموده بودند؛ او مهرعلی نام داشت.Yakawulang-2

سید اقبال ، یکی از معلمان قریۀ کشکک، شاهد دیگر این حادثه است. او می گوید: هنگامی که طالبان ما را دستگیر نمودند لنگ
ی های ما را از سر ما گرفته و بازوان ما را با آن بستند. آنها ما را بازو به بازو بسته و در حالی که خود بر اسپها و داتسنها سوار بودند از پشت سر ما می ‌راندند. آنها ما را در نقطه ای ناگهان توقف دادند و دیدیم که یک طالب پاکستانی که از حرف زدنش معلوم می شد كه از صوبه سرحد پاكستان است پیش آمده و تفنگ خود را از شانه پائین کرده و قید ضربه را پائین زد. هنگامی که تفنگ را بلند کرد ما فهمیدیم که حادثه ای در حال وقوع است. حدس من درست بود و بزودی دیدم که همان شخص بچه‌های جوان را در پیش چشم ما تیر باران نمود. من تصور می نمودم که هنگام گشودن آتش، سر و صدا و آه و ناله فراوانی بلند می شود ولی دیدم که آنها چون چوب خشک سر هم غلطیدند. شاجور ماشیندار این پاکستانی که خالی شد، یک پاکستانی دیگر آمد و بر سر یکایک مرده ها ضربه نمود.

با پایان یافتن این صحنه یکی از طالبان غوربندی که من او را در گذشته همکاری نموده بودم مرا شناخت و در نتیجه ما پنج تن را به بهانه ای رها نمود. پس از رهایی رفتیم تا اجساد شهداء را جمع آوری نموده و دفن نمائیم. ما هراس داشتیم که نشود اجساد کشته شدگان را از طرف شب ، گرگان و یا سگان خورده باشد. زمانی که برای آوردن اجساد مردگان رفتیم دیدیم که سگها در اطراف اجساد آنها گشته ‌اند اما آسیبی نرسانیده اند. لنگی‌هایی را  که طالبان جوانان را با آن بسته بودند با چاقو قطع کردیم. دست‌هایشان را باز نمودیم و بروی هر مرکب سه جسد را گذاشته و به مسجد انتقال دادیم تا از گزند حیوانات درنده در امان باشند. طالبان آرام نه نشسته و اصرار می ورزیدند که جنازه ها را از مسجد بکشید که نجس اند.

خلاصه، جنازه‌ها برای نه شبانه روز تمام بدون دفن ماندند. هر باری که می‌ آمدیم تا آنها را دفن نمائیم می دیدیم که سردی طاقت فرسای زمستان از یک طرف و نداشتن و سایل حمل و نقل و دفن از طرف دیگر مانع دفن آنها می گردید. بالآخره توانستیم آخرین شهید را در روز دهم دفن نمائیم. تنها شهدای قریۀ ما در حدود بیست و یک نفر بودند. یادم می آید که هنگام انتقال جنازه‌ها از سر و سینهء جوانان سرگلوله و استخوآنهای شکسته می ‌افتید.

خانم کلثوم ساکن قریۀ گنبدی شاهد دیگر آن تراژیدی جانسوز است. او می گوید که ما در آن روزها همراه با کودکان خوردسال خویش در امتداد راه نشسته و انتظار رسیدن احوال مردان اسیر خویش را می کشیدیم. روزی با چند تن از موسفیدانی که از طرف طالبان رها شدده بودند، برخوردیم. زمانی که احوال مردان خویش را جویا شدیم، آنها گفتند که بروید به دیدن طالبان، خود در مسیر راه از همه چیز آگاه خواهید شد. ما جمعی از زنان براه افتیدیم و هر قدر که به قرارگاه طالبان نزدیکتر می شدیم اجساد کشته شدگان بیشتری را می دیدیم. هر طرف که می دیدی یا جسد شهیدی و یا هم کفش ، کلاه و دستار خون آلودی بچشم می خورد. از جملۀ کسانی که در آنروز جسد بی روحش بدست آمد یکی هم شوهر خانم کلثوم بود. او اکنون خود زمین را شخم می زند و از طریق آن امرار معاش می کند.

محمد جواد صفوت رئیس شورای اجتماعی یکاولنگ شاهد دیگر این حادثه می گوید: خاطره ای که از آن روز بیاد دارم اینست که شخصی بنام سید محمد فقط یک فرزند داشت که او را سخت دوست می داشت. سید محمد فقط چند روز قبل از هجوم طالبان یگانه آرزوی زندگی اش را برآورده ساخته و عروسی فرزندش را جشن گرفته بود. روزی که طالبان آمدند، آن جوان را از خانه بیرون کشیده و در پیش چشم پدر، مادر و عروسش تیر باران کردند.

این بود حدیث مجملی از آن حکایت مفصل که در کنار حوادث خونین شمالی و مزار و بیست و چهارم حوت هرات و سوم حوت کابل …  نویسندگان، سخنوران ، رومان نویسان و مؤرخان ما حقش را ادا نکرده اند.

یکاولنگ یکبار دیگر ویران گشت و فرزندانش در شطی از خون غلطیدند، فریاد بینوایان بیگناه آن همراه با بوی خون و باروت به هم آمیخت و در هوا پیچید و خون سرخ بر روی برف سفید تابلوی هولناکی از حکایت ستمدیدگانی را ترسیم نمود که از قرنها بدینسو از تبعیضی مضاعف رنج می برند. دشمنان افغانستان توانستند یکاولنگ را ویران و جغرافیایش را به زمین سوخته مبدل نمایند ولی نتوانستند هویت پایدارش را از هستی ساقط سازند.

اگر خواسته باشیم غمنامۀ یکاولنگ را در قالبی موجز بیان نمائیم بهتر از این نمی یابیم که تقریری کهن را به عاریت گرفته و بگوئیم که طالبان «آمدند و كندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند».

Yakawulang-5

ولی دردا و اسفا که طالبان از یکاولنگ رفتند، ولی به کجا؟ آنها روانۀ کابل شدند تا با ریشهای تراشیده و نکتائی های پر زرق و برق بر مسند عالیترین پستهای نهاد های مالی و فرهنگی و تعلیمی کشور بر سرنوشت قربانیان ستم در یکاولنگ ، شمالی ، مزار ، پکتیا ، قندهار ، لغمان و … فرمان رانند. طالبان رفتند تا از بلندگوی پارلمان کشور حکم برائت شان را به سمع جهانیان برسانند. در آن شب و روزی که یکاولنگیان بی دفاع بدست جانوران بی هویت طالب و پیشتیبانان عربی و عجمی شان ذبح می شدند در همین امریکا کسانی بودند که فاشیزم قبیلوی را تیوریزه نموده و در تجلیل از سیاست نسل کشی و زمین سوزی طالبان اتن براه می انداختند. آیا پذیرش چنین عناصری و آن هم در کلیدی ترین پستهای کشور جفا و جنایت در حق آن گلگون قبایان مظلوم نیست؟! فروغلتیدگان منجلاب مزدوری و قدرت طلبی و افزون خواهی پاسخ دهند.

امروز مؤسسات بدنام حقوق بشر از صوفی گردیزی و ملا ستار و ملا لنگ و حاجی معاون و دیگر مسئولان آن فاجعهء هراس انگیز که فرزندان بی دفاع و بی سلاح یکاولنگ را قتل عام نموده، خانه ها و مغازه های شان را به آتش کشیده و حیوانات شان را چپاول نمودند اسمی بر زبان نیاورده ولی بر عکس نام مدافعان نامدار یکاولنگ را که در سخت ترین شرایط از مردم مظلوم شان دفاع نمودند ، در لست ناقضان حقوق بشر ثبت می نمایند.

حال که سخن از عاشورا است باید بخاطر داشت که عاشورا بزرگداشت از یک مناسبت تاریخی نه، بلکه بمعنی بسیج رهروان راه حسین- از هر مذهب و مشربی که اند- در راه تقویت سیستم دفاعی ستمدیدگان روی زمین است. عاشورا قبل از آنکه سینه زنی و نوحه خوانی باشد، احیای فرهنگ مبارزه و مقاومت انسانی است. عاشورا بیشتر از آنکه به یزیدى مرده سر و کار داشته باشد باید به یزیدهای زنده بپردازد، زیرا یزید قبل از آنکه شخص باشد یک کرکتر است. عاشورا بلند ترین فریاد مظلومانۀ انسان و غریو نالۀ بینوایان حماسه ساز تاریخ است در برابر ستم پیشگان ابلیس تبار در امتداد زمان و پهنای زمین.

کوچکترین کاری که در این دو مناسبت بزرگ می توان انجام داد، برداشتن زنجیر و کوبیدن آن بر سر و سینۀ وارثان فرهنگ سیاسی یزید و راهیان خط عبید الله بن زیاد در جامعۀ استبداد زدۀ خود ما است.

    1 دیدگاه

    • یاسر آگوست 2, 2015

      خواجه صاحب عزیزبساجای تاسف است که مقاله ای دررابطه به یکاولنگ نوشتیدامابدون آگاهی دقیق ازیکاولنگ ومردم آن که مستحق این سزابودندغدرخیانت قرآن خوری وصدها جنایت که درقلم نمیگنجدازطرف این یکاولنگی ها بالای اقلیت سنی مذهب مرکزبامیان انجام دادندکه تاریخ مغول راتازه کردندویرانه های منازل مسکونی مردم سنی بامیان حالاهم به وضوح به چشم میخوردبیش ازپنجهزارمنزل دوهزاردوکان دها سرای تجارتی تخریب وبه تل خاک یکسان شدبه جرم سنی بودن دلم شکسته شده که ازین قوم مشرک دشمن خدا رسول واصحاب رسول مقاله نوشته ومظلوم نمای کرده ای این یکاولنگی ها بودندکه درچشمه شیربغلان شپش فروشی میکردنددرکابل به سرمردم میخ میکوبیدندوغیره اعمال ضدانسانی این یکاولنگی هاظالم بودندکه به ظلم گرفتارشدندمخلص شماواقعا ناامیدشدم که ازمردمی یادآوری نمودیدکه سراپاجانی وخاین هستند
      یاسر

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *