این قطعه شعر را جناب داود عرفان یکی از جوانان خردمند و سخنوران دردمند افغانستان اهدا نموده اند. عرفان عزیز! ما درد مشترکی داریم. از خداوند برای تان پیروزی، سرفرازی و سعادت آرزو دارم.
داود عرفان
تقدیم به اندیشه ورز بزرگ کشور جناب خواجه بشیر احمد انصاری
*******************
همسفر قصۀ خواب من و تو
قصۀ تلخ وداع چمن است
قصۀ هجرت ناباور روز
قصۀ تلخ خزان گل سرخ
قصۀ کوچ دو سه قاصدک انجمن است
همسفر قصۀ خواب من و تو
قصۀ پیچک و شلاق خزان
قصۀ قایق بشکستۀ موج
قصۀ قهقۀ اهرمن است
*******************
همسفر قصۀ خواب من و تو
احتضار دو سه شمعی است که شب
رهنمای شب شب رفتۀ شب کوران است
قصۀ ساکت یک حنجرۀ زندان است
قصۀ باختن ایمان است
*******************
همسفر قصۀ خواب من و تو
گریۀ تلخ چنار است به باغ
خندۀ مست کلاغ است به سر شاخۀ شوق
رقص مستانۀ جغد است به ویرانۀ شب
قصۀ فتح دو سه زاغچۀ میدان است
*******************
همسفر خسته ام از خاطره ها
خسته ام از گذر ثانیه ها
چشمهایم همه کندوی نگاه
گوشهایم همه در حسرت آوای دو سه ضربۀ زنگ
و دلم آئینۀ زنگاری
و گلویم پر از میوه کالینۀ بغض
*******************
به من از (ما) مگو
(ما)ی مان دیگر مرد
یاد تان نیست
که ما را به سر چوک تعصب
دو سه کفتار سیاه
خبر از فتح سیه چالۀ شب می دادند.
یاد تان نیست که با قهقه ها می گفتند
یاد تان باید باشد
که دگر آئینه ممنوع شده است
چشمه را روزنه گفتن کفر است
و سزای گل و پروانه و شمع
طبق یاسای قبیله، اعدام
یاد تان باید باشد
که در اینجا سخن مای من است
سخن از طایفۀ و رای من است
مای مان قافله مان
مای مان طایفه مان
مای مان ایل و تبار و نفر و عایله مان
*******************
به من از ما مگوی
مای مان را به من و تو و به او
ضرب تفریق زدند.
حال من ، تو ، او
هر یکی ما شدیم
مای مان دیگر مرد
*******************
همسفر می بینی؟
کاروان خسته و از راه رفته
جاده ها مبهم و آلوده غبار
میر در لشکر ما پیدا نیست
نفسی تازه کنیم
سفر از سر گیریم
خواب دیگر کافی است
*******************
همسفر می شنوی؟
“زنگ باران به صدا می آید”
گوئیا لحظۀ بیداری ماست
با من از دخمه برون آ و ببین
بار دیگر گذر خیل پرستو پیداست.
لینک مطلب: