خواجه بشیر احمد انصاری
با فروریزی رژیم طالبان و سرازیر شدن نیروهای کشور های غربی به سرزمین ما، نهاد های تعلیمی افغانستان شاهد ظهور افکار، برنامه ها و جریانهای مختلفی بوده اند که یکی از آنها حزب تحریر می باشد. در این چند سالی که گذشت برخی افراد منسوب به گروه حزب تحریر نویسندۀ این سطور را در مناسبتهای مختلفی آماج حمله قرار داده و بجای آنکه نقدی سالم و آموزنده عرضه دارند تا هم ما و هم خوانندگان از آن سود جوئیم، سعی ورزیده اند تا فضای جامعۀ روشنفکری را با بوق و سرنای تبلیغاتی و شعار های فریبندۀ خویش تیره ساخته و زمینه را برای استحمار جوانان آماده سازند. برای استفادۀ مردم و بویژه جوانان، حامل این قلم تصمیم گرفت تا این بحث را به میدان مطبوعات کشد و از همین لحاظ مقاله ای را زیر عنوان «نیم نگاهی به حزب تحریر» نگاشت که در روزنامۀ ماندگار چاپ شد. حزب تحریر با نگارش آن مقالۀ مختصر سراسیمه شده و با نشر سیلی از مقاله و تبصره و تهمت و مغالطه و هتک حرمت واکنش نشان داد، امری که مرا واداشت تا مقالۀ «گفتگویی با حزب تحریر» را بنویسم و در همان نشریه به نشر برسانم. باز هم فردی با نام و هویت مستعار به نمایندگی از آن حزب برخاسته و در منتهای عناد و سر تنبگی تلاش ورزید تا بجای دفاعی مستدل و معقول، در جان حامل این قلم چسپیده و نقد حزب تحریر را باز هم به معنی نقد سنت شکوهمند پیامبر بزرگ ما جلوه داده و عقل و خرد خواننده را به استهزاء گیرد.
به هر حال، من در اینجا در صدد دفاع از خویش نیستم و حتی تهمت و اهانت ایشان را پاسخی نخواهم گفت و این کار را در هیچ جای دیگری هم نکرده ام بلکه می خواهم نکات دیگری را برای اعضای این گروه و کسانی که به این بحث علاقه دارند به عرض برسانم.
بزرگترین مشکلی که ما در حزب تحریر می بینیم همانا عدم صداقت در طرحها، ادبیات و سیاستهای آن گروه است. آنها در حالی که رسانه های دیگر را ملزم می دانند تا اعلامیه های شان را مبنی بر تعامل رایج مطبوعاتی نشر نمایند ولی هیچگاهی خود را ملزم ندانسته اند تا سخن فردی را در دفاع از خودش نشر نمایند. من در همان وقت از روزنامهء ماندگار خواسته بودم تا سخنان نمایندهء این گروه را در پاسخ به مقاله ای که نگاشته بودم نشر نماید و در عین زمان از گروه حزب تحریر نیز خواهش نموده بودم تا مقاله ای را که در پاسخ مقاله های متعدد ایشان نگاشته بودم در نشرات شان فرصت نشر دهند ولی دیدم که آنها از این کار ابا ورزیدند. من یقین داشتم که آن گروه بسته جرئت چنین کاری را نخواهند داشت ولی با این تقاضا می خواستم مصداقیت این گروه را یکبار دیگر در پیش چشم خوانندگان امتحان نمایم. گروه های معتبر اجتماعی می دانند که عدم التزام به ادعاها در تعامل با نورمهای مطبوعاتی مصداقیت یک گروه را لطمه خواهد زد.
من اعلام می کنم که حزب التحریر در ادعا های خویش صادق نمی باشد. یکی از این موارد همین پیروی از سنت پیامبر اسلام می باشد که حزب تحریر در این زمینه گوشها را کر نموده است. پرسشی که مطرح می شود اینست، شما که همه با نامهای مستعار و هویتهای دروغین وارد میدان جدل می شوید و شما که مدعیان شیوۀ پیامبر (ص) هستید چرا نقاب از چهره بر نمی افگنید؟ پیامبر بزرگ اسلام زمانی که علم رسالت برافراشت گفت من اسمم فلان، فرزند فلان، نوادۀ فلان و از قبیله و تیره فلان هستم و در فلان شهر به دنیا آمده ام. تربیت یافتگان مکتب او نیز همین کار را نمودند. شما چرا شیوۀ علنی او را با شیوه های استخباراتی اشتباه گرفته اید؟ شما باید بدانید که با شیوه های اطلاعاتی، چهره های نقابدار، نامهای مستعار و هویتهای کاذب نمی شود پیام و مرامی را معرفی نمود و فکر و حرکتی را پیروز ساخت.
حزب تحریر در حالی هیچ کشور اسلامی را برسمیت نمی شناسد و دلیلش این است که قلمرو این کشور ها با قیچی و خطکش استعمار بریده شده است ولی در عین وقت این کشور ها را بنام ولایت یاد می کنند. سوالی که مطرح می شود پس شما چرا ولایتهایی را که استعمار ترسیم نموده است به رسمیت می شناسید؟ چرا همان نقشه و تشکیلات اداری قرنهای گذشته را مدار اعتبار قرار نمی دهید که می روید تشکیلات اداری تان را بر مبنای نقشه های استعماری بنا می نهید؟
سوال دیگرم این است که شما پیوسته فریاد می کشید که سیاست شما برخاسته از نهج و شیوه پیامبر و خلفای راشد اوست. آیا شما گاهی فکر کرده اید که همین پیشوند گروه تان یعنی «حزب»، خود محصول دموکراسی است نه برخاسته از تاریخ سیاسی اسلام. در این شکی نیست که واژهء حزب از گذشته های خیلی دور در زبان عربی رایج بوده و به معنی گروه و طایفه و طرفدار آمده است ولی فقه سیاسی اسلام در بیشتر از یکهزار سال خویش چیزی را بنام «حزب» نمی شناسد. حزب به عنوان گروهی سیاسی که دارای برنامه و تشکیلات خاصی بوده مفهومی معاصر است که با روحیۀ ظاهری گری حزب تحریر در عرصۀ فقه سیاسی چندان هماهنگی ندارد.
شما پیوسته بر دموکراسی یورش می برید، به فرض اینکه دموکراسی را نظامی ضد اسلامی تصور نمائیم، پرسشی که من دارم شما چرا استبداد را در موازات با دموکراسی نمی کوبید؟ امروز بیشترین کشور های جهان اسلام توسط زمامدارانی خودکامه و مستبد اداره می شود، شما چرا دل تان به استبداد و خودکامگی می سوزد و سعی می ورزید تا نامی از استبداد برده نشود. گیرم که دموکراسی ضد دین است، آیا این همه نظامهای استبدادی مظهر دین بوده اند؟ شما کتابی دارید که دموکراسی را اندیشه ای ضد دینی خوانده است آیا می شود کتابی بنویسید و استبداد را نیز ضد دینی بخوانید؟ نشود که روحیۀ استبداد پسندانۀ تان اجازه چنین کاری را برای تان ندهد. دیگران را بگذارید از شما می پرسم که همین حزب شما در نظامهای دکتاتوری فرصت فعالیت بیشتر یافته است و یا در جوامع دموکراتیک؟ در مصر و تونس مردم در گذشته نامی از حزب تحریر نمی شنیدند ولی در یکسالی که حکومت ملکی و دموکراتیک در مصر حاکم بود، حزب تحریر عرض وجود نمود و فرصت تنفس یافت؛ در تونس هم وضع همینطور بوده است.
آری! حزب تحریر کتابی دارد بنام «دموکراسی نظام کفر» که در آن دموکراسی را شرک و کفر و الحاد می داند، ولی نظام دیگری که از قرنها بدینسو علت سقوط تمدن اسلامی شده است جایش در ادبیات حزب تحریر خالی بوده و آن عبارت از کتاب «استبداد نظام کفر» می باشد. بزرگترین اشتباه، اگر نگویم یکی از بزرگترین دروغ ها همین است که دموکراسی را منسوب به دینی دانست و یا آن را دشمن دینی خواند. دموکراسی در طول تاریخ اشکال مختلفی گرفته است. این نظام گاهی در برابر دین قرار گرفته و زمانی هم در کنار دین. همانطوری که تجربۀ خلافت، تجربۀ واحد و یکدستی نبوده و اشکال مختلف مدیریتی داشته است، دموکراسی های جهان نیز هر کدام شیوۀ خودش را داشته است. نحوۀ حکومت، نظام اداری، تشکیلات، اصطلاحات رسمی، شیوۀ تعیین مسئولان و حتی نحوۀ رأیگیری و بیعت از یک خلافت تا خلافت دیگر فرق می کرد تا جایی که گاهی خلافت هیچ کاری به ادارات محلی و کار سلاطین نداشت که نمونه اش را می توان در عصر سلطان محمود غزنوی مشاهده نمود. به همین شیوه، شمار دموکراسی ها در جهان برابر به تعداد کشور هایی است که نظام دموکراتیک دارند. نوع دموکراسی ها بستگی به افراد یک جامعه دارند که آن افراد چه می خواهند و از همین لحاظ دموکراسی را نظام کفر خواندن بیانگر عقلی سطحی است. دموکراسی به معنی حکومت مردم بر مردم بوده و با دین کاری ندارد؛ اینکه مردم خود چه نوع حکومتی می خواهند بستگی به ارادۀ آنها دارد. دموکراسی یعنی انتخاب کسی که جامعه را مدیریت و امور شان را تنظیم نماید. از همین لحاظ است که فقها و اصولی های بزرگ قرن چون علامه قرضاوی و دیگران آن را امری ضد دینی نمی دانند. قرضاوی به صراحت می گوید: «من از دعواتگران بسوی دموکراسی هستم. دموکراسی وسیله ای است روشمند در جهت تحقق اهداف ما در زندگی آبرومند، زندگی ای که می توان در چهارچوب آن بسوی خدا و دین او دعوت نمود. دموکراسی امنیتی را برای ما می آورد تا روانۀ سلولهای زندان و چوبه های دار نشویم، و دموکراسی برای ملتهای ما زندگی آراسته به آزادی و کرامت به ارمغان می آورد، و برای مردم حق می دهد تا زمامداران خویش را خود انتخاب نمایند و سپس آنها را محاسبه نمایند و اگر از جاده راست به انحراف رفتند ایشان را تغییر دهند، بدون آنکه نیازی به کودتا و ترور احساس شود.» القرضاوی، فقه الدولة، صفحات 145-146
دانشمند بزرگوار سوریه استاد جودت سعید می نویسد: آنچه در دموکراسی ها وجود دارد ما از پایان عصر خلفای راشدین بدینسو در جستجوی آن بوده ایم. دموکراسی جامعه اسلامی را بسوی رشد هدایت می فرماید. اگر قرآن کریم در باب دین می گوید: «لا اکراه فی الدین» یعنی اكراهی در امر دین نیست، این سخن در مورد سیاست هم صدق می کند و می شود گفت «لا اکراه فی السیاسه» یعنی اکراه و جبری در امر تعیین زمامداران هم نیست. الامه الاسلامیه بین الرشد والغی. جودت سعید و عبدالواحد العلوانی، بیروت، دارالفکر المعاصر، 1996، ص 159
جای تأسف است که ما در این سی و چند سال اخیر تاریخ خویش ایدیالوژی ها و افکار و ارزشهای فراوانی را مسخره نموده ایم. حزب دموکراتیک خلق افغانستان هزاران انسان بیگناه را بنام سوسیالیزم اعدام نموده و کشور را به ویرانه تبدیل کرد، در حالی که همین سوسیالیزم در کشور های اروپای شمالی و غربی مفهومی انسانی و عدالتخواهانه داشته است. باز طالبان آمدند تا زیر نام شریعت کاری کنند که نوع انسان را خجالت دهد چه رسد به مسلمانان. دموکراسی مافیایی افغانستان نیز از این قاعده مستثنی نبوده و ما جامۀ دموکراسی را با فساد آلوده و آن را افغانیزه نمودیم. حالا جوانانی بیخبر و بی اطلاع ولی احساساتی از راه رسیده اند تا مفهوم خلافت را به ابتذال کشانیده و مسخره نمایند. یکی از دروغهای شاخداری را که می شنوم ادعایی است که تطبیق دموکراسی در جهان اسلام را به غرب نسبت می دهند بدون آنکه به عقل خواننده احترام گذاشته و نگاهی به حوادث الجزایر و مصر و فلسطین و جاهای دیگر بیندازند و ببینند که دموکراسی های آن جوامع را چه کسی سقوط داده است. امروز این همه دکتاتور خودکامه در جهان اسلام را کدام کشور هایی پشتیبانی می کند؟ اینکه دولتهایی متاع شان را در لفافۀ دموکراسی برای ما عرضه می دارند حسابش جدا و چیزی جز سوء استفاده از این مفهوم انسانی نیست.
نویسندۀ حزب تحریر کوشش نموده است تا چپ و راست از ادلۀ نقلی استفاده کند و روایات صحیح و غلط و بجا و بیجا را قطار و در نهایت امر تصور کرده که گویا اقامۀ حجت نموده است. من نمی خواهم در مقابل ایشان، انبوهی از روایات دیگری را قطار نمایم و یا به سره و ناسره بودن روایات آنها و سبک و سنگین کردن آن بپردازم چون می بینم که نویسنده و یا نویسندگان حزب تحریر متأسفانه در سطحی نیستند که استدلال را درک کنند چه رسد به اینکه آن را بپذیرند. کسی که از یکسو ادعای دانستن زبان عربی چهار قرن اول را دارد ولی «قذافی» را بار بار «قضافی» می نویسد و هنگامی که مخاطبش را تکفیر نموده و مقاله هایش را هر باری با عبارت «والسلام علی من التبع الهدی» خاتمه می بخشد نمی داند که باید «من اتبع» بنویسد، نه «من التبع»، و کسی که تفاوت میان «سلب» و «صلب» را نمی داند چطور می تواند منطق اصول فقه را درک نماید؟ از همین لحاظ من کوشیده ام تا از نقطۀ صفر منطق و بدیهیات عقل انسانی با این گروه آغاز نمایم نه از قواعد پیچیده اصولی و فقهی.
قرآن کریم که به گفته ابن کثیر حاوی هفتاد و هفت هزار و چهار صد و سی و نه کلمه و واژه می باشد یکبار هم از خلافت بمفهوم سیاسی/دینی آن یاد نکرده است. کتابی که میراث را با تفاصیل آن شرح داده و از نماز و روزه و زکات و عمل صالح و ارزشهای برین دینی صد ها بار یاد نموده است چرا بزرگترین امر اجتماعی را که همانا مدیریت جامعه در سطح بلند آن می باشد مسکوت گذاشته است؟ از نظر حامل این قلم مدیریت جامعه امری است عرفی و از همین لحاظ پیامبر اسلام در آخرین لحظات زندگی خویش نه جانشینی تعیین نمود «حد اقل به باور اهل سنت» و نه قانون مشخصی را در جهت تعیین زمامدار بجا گذاشت، خلفایی که پس از ایشان نیز آمدند، آنها هر کدام به شیوه خاصی انتخاب شدند؛ خلیفۀ نخست را جمعی انتخاب نمودند، خلیفه دوم را خلیفۀ نخست جا نشین خویش قرار داد، خلیفۀ سوم را گروهی شش نفری انتخاب کردند و خلیفۀ چهارم را گروهی انتخاب و گروهی دیگر در برابرش ایستادند. خلافت در نزد صحابه صفتی اخلاقی بود وهرگاه یکی از رهبران دولت اسلامی عدالت و ارزشهای برین دین را تطبیق نمی کرد او را خلیفه نمی دانستند.
همانطوری که در مقال پیشین هم گفته بودم، این بحث مطبوعاتی حوصلۀ این را ندارد که همه ادله و براهین حزب تحریر را به صورت مفصل حلاجی کنیم. هر متنی را که این دوستان در ادبیات خویش به آن استناد ورزیده اند به اصطلاح هزار نکتۀ باریکتر زمو در آن نهفته بوده است که از چشم سطحی نگر رهبران حزب تحریر؛ این ظاهری های نوین فقه سیاسی مخفی مانده است. ایشان همینکه واژۀ خلافت را در متن قرآن و یا حدیث دیدند تصور می کنند که دیگر هیچ راهی برای برداشتهای مغیار با حزب تحریر باقی نمی ماند. به عنوان نمونه می توان این سخن نویسندۀ حزب تحریر را مثال آورد که حدیث مذکور را چند بار تکرار نموده است. او می نویسد: «مسلم از ابو حازم رضی الله عنه روایت کرده است که گفت: من با ابوهریرة رضی الله تعالی عنه پنج سال همنشینی داشتم، و او از رسول الله صلی الله علیه وسلم حدیثی روایت میکرد که پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: «كَانَتْ بَنُو إسْرَائِیلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبِیَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِیٌّ خَلَفَهُ نَبِیٌّ، وَإنَّهُ لاَنَبِیَّ بَعْدِی. وَسَتَكُونُ خُلَفَاءُ فَتَكْثُرُ، قَالُوا: فَمَا تَأْمُرُنَا؟ قَالَ: فُوًا بِبَیْعَةِ الأَوَّلِ فَالأَوَّلِ، وَأَعْطُوهُمْ حَقَّهُمْ. فَإنَّ اللّهَ سَائِلُهُمْ عَمَّا اسْتَرْعَاهُمْ). یعنی: “سیاست و رهبری بنی اسرائیل را پیامبران عهده دار بودند، و هرگاه پیامبری وفات میکرد بجای وی پیامبر دیگری جانشین میشد، ولی بعد از من دیگر پیامبری وجود نخواهد داشت، بلکه خلفاء میباشند و زیاد میشوند، گفتند: پس در آن حال به ما چه فرمان میدهی؟ گفت: با بیعت نخست سپس نخست وفا کنید، و حق آنان را اداء نمائید، و الله سبحانه وتعالی از آنان در بارۀ آنچه ایشان را بر آن گماشته سوال خواهد کرد». برای درک بهتر این حدیث ما باید از دانشمندان علم حدیث بشنویم. ابن تیمیه در فتاوای خویش در بارۀ این حدیث می گوید: « فقوله: ” فتكثر ” دلیل على من سوى الراشدین فإنهم لم یكونوا كثیرا. و أیضا قوله ” فوا ببیعة الأول فالأول ” دل على أنهم یختلفون، و الراشدون لم یختلفوا». یعنی: اینکه پیامبر خدا گفته است “آنها زیاد می شوند”، دلیلی است بر اینکه آنها خلفای غیر راشد می باشند و اینکه گفته است “به بیعت زمامدار نخست وفا کنید” دلیلی است بر این که آنها اختلاف خواهند نمود در حالی که خلفای راشد اختلاف نمی کنند». ابن تیمیه در ابتدای این بحث می گوید: « و یجوز تسمیة من بعد الخلفاء الراشدین خلفاء و إن كانوا ملوكا» و این جایز است که به خلفای پس از عصر راشدی نیز خلیفه بگوئیم ولو که آنها پادشاه باشند». در پهلوی آنکه این حدیث از آینده خبر می دهد؛ امری که نمی توان حکمی را بر آن مترتب نمود؛ آنچه از این حدیث دانسته می شود توصیه در جهت جلوگیری از تفرقه، جنگ، انارشی و ظهور مراکز متخاصم قدرت در جامعه می باشد. همین پیام در سخنان دیگر پیامبر اسلام نیز تکرار شده است. پیامبر اسلام در جای دیگری می فرماید: «لا یبیع الرجل علی بیع اخیه» به این مفهوم که انسان نباید نزد مشتری رفته و بگوید متاعی را که خریده ای دوباره برگردان و متاع مرا خریداری کن. و یا اینکه می فرماید: «لایخطب احدکم علی خطبة اخیه» به این مفهوم که نباید خواهان نامزدی با کسی شوید که قبلا نامزد مرد دیگری بوده است. آنچه در این تعالیم آمده است رابطه با اخلاق عمومی داشته و مانع تشنج و بی نظمی و فروریزی نظم و انسجام اجتماعی می گردد.
من در حالی که هیچگاهی منکر رابطۀ دین و سیاست نشده ام بویژه اسلام ولی چه کنیم که در تمامی ادبیات حزب تحریر دلیلی که بتواند این اندیشه را به کرسی بنشاند نیافته ام. نویسندۀ حزب تحریر در پاسخ اعتراض من گفته است: «… ثم تکون خلافة على منهاج النبوة» راستی که به صیغه إخبار آمده است. اما حزب التحریر ازین حدیث و همچون نصوصی که دران وعده خلافت داده شده است، استفاده استنباط فرضیت نمی کند، بلکه آن را افاده کننده بشارت الهی و نبوی تلقی می کند. دلیل فرضیت خلافت از آیاتی که دران حاکمیت بما انزل الله را فرض نموده است، و وسیله تحقق یک فریضه، که سبب فرضیت همان وسیله میگردد، استدلال کرده است. زیرا قاعده مشهور فقهی است “ما لایتم الواجب إلا به فهو واجب”.» جای تعجب است که حزب تحریر در وبسایتهای و نشرات خویش بیشتر بر همین حدیث استناد می جوید و حتی آقای تقی الدین نبهانی برخی کتاب های خویش را با همین حدیث آغاز می نماید ولی حالا می خوانم که آنها فرضیت خلافت را از نصوص دیگری استنباط نموده اند. هموطن گرامی! این نصوص در کجا اند؟ عجیبتر از همه اینکه نویسندۀ حزب تحریر سخنان دانشمندان علم حدیث و راویان این حدیث را اعتبار نداده و گفته اند که سخن ایشان تعبیری بیش نیست. جرأت عجیبی؟! شما گفته اید که دلیل فرضیت خلافت را از آیاتی که دران حاکمیت بما انزل الله را فرض گردیده است استنباط نموده اید. برای اطلاع تان برسانم که واژۀ قرآنی «حکم» بر امر حکومت دلالت نمی کند و «حکم» در قاموس قرآن به مفهوم داوری و فیصله و قضاوت آمده است نه حکومت و خلافت. عربی دانهای چهار قرن اول جامعۀ اسلامی هم حکم را به مفهوم حکومت و دولت نمی دانستند. گفته می شود نخستین کسانی که «حکم» را حکومت و امارت دانستند خوارج بودند.
قاعدۀ اصولی ای را که شما ذکر نموده اید آن هم نیازمند بحثی مفصل است. حزب تحریر وقتی خود احساس می کند که نصوص و متون و همۀ این ادله و براهین پیشکش شده اش کافی نیست به قاعدۀ فقهی «ما لا یتم الواجب الا به فهو واجب» یعنی: «هر گاه تحقق واجبی به چیزی بستگی داشته باشد آن چیز خود واجب می شود» استمداد می جوید. به عنوان مثال اگر شخصی بخواهد وضو کند ولی نمی تواند آب را به صورت مجانی بدست آورد، در چنین حالتی خریدن آب نیز بالای او فرض می گردد. با آنکه برخی دانشمندان اصول فقه چون آمدی شرط مقدرت و توانایی را نیز بر آن افزوده است و برخی دیگر از دانشمندان مذهب شافعی این قاعده را بصورت مطلق آن قابل اعتبار نمی دانند، پرسشی که مطرح می شود، شما که اینقدر از خلافت حرف زده و آن را تاج فرایض می نامید، آیا این جای تعجب نیست که برای اثبات چنین امر مهمی خود را نیازمند یک قاعدۀ فقهی می دانید. اصولی ها برای اثبات امری که خود اصالت ندارد به این قاعده متوسل می شوند، شما که همه امور را بسته به خلافت دانسته و منتظر خلیفه و خلافت نشسته اید چرا دلیلی بر اصالت این امر نمی آورید. آیا در حضور بیشتر از 6200 آیت قرآن و ده ها هزار حدیث چطور شده است که کار تان به یک قاعدۀ فقهی کشیده است؟ آیا گاهی پیرامون این موضوع فکر کرده اید؟ مخاطبم شما نیستید تیوری پردازان اصلی تان حزب تحریر در جهان عرب می باشند.
مشکل بزرگی که حزب تحریر دارد این است که علت عقبماندگی مسلمانان را در سقوط خلافت می داند بی خبر از اینکه ما با چیزی بنام سقوط تمدن اسلامی مواجه هستیم؛ سقوطی که فروریزی خلافت از عوارض آن بوده است نه علت آن. حزب تحریر بجای آنکه علل و ریشه های اصلی این سقوط بزرگ را بررسی کند به شاخۀ آن چسپیده و هیچ عامل اساسی دیگری را نمی خواهد ببیند.
یکی از علل این سقوط مهیب، عدم نقد خلافتهای اسلامی و فقه سیاسی سنتی مسلمانان بوده است. این چه معنی دارد که خلیفه ای در دمشق یا بغداد و یا هم استانبول گروهی از درباریان خویش را فرا خواند و از ایشان بیعت گیرد و سپس فرزندش بر کرسی پدر تکیه زند و پس او نواده اش و سلسله های میراثی ادامه یابند و باز حزب تحریر پس از گذشت قرنها بیاید و آن را بیعتی شرعی و انتخابی درست قلمداد نماید. حزب تحریر تمامی صلاحیتهای قانونگذاری را در کف خلیفه گذاشته است، پرسش این است که این صلاحیت قانونگذاری چرا در دست پارلمان و یا مجلس شورا نباشد. آیا انحراف یک فرد بیشتر متصور است یا انحراف یک جمع؟ یکی از بیماری های کشندۀ تاریخ ما استبداد و خودکامگی بوده است که تا هنوز چون موریانه سازمانها، تنظیمها، دولتها و تشکیلات ما را از درون می خورد. آخر این چه فقهی است که تیوری پرور بزرگ آن ماوردی در نصیحة الملوك خویش می نویسد: «فضیلت شاهان بر سایر طبقات بشر چون برتری خدا بر انسان و برتری انسان بر حیوانات است که این امر با شواهد عقلی و دلایل سمعی ثابت گردیده است. پادشاهان بر سایر افراد بشر فضیلت دارند زیرا دیگران مسخر و زیر فرمان و در محل امر و نهی ایشانند». من نمی دانم که سخن و استدلال ماوردی بر مبنای کدام شواهد عقلی ودلایل سمعی اتکا دارد؟ تصویری را که در این سخن ماوردی خواندیم خیلی تکان دهنده است که با اصول اساسی اعتقاد اسلامی در تعارض آشکار می باشد. به باور من تا زمانی كه اندیشۀ سیاسی قدیم در پرتو اصول دین و دانش و یافته های بشر در عرصۀ مدیریت نقد نگردد سیر نزولی این تمدن ادامه خواهد داشت.
حزب تحریر چنان خود را ملتزم به اجتهادات قرون گذشته می داند که حتی اموری چون حکومت امیر و خلیفه را تا دم مرگش حکمی قاطع می داند که به نظر آنها اجماع امت آن را تثبیت نموده است. این همه پابندی به اجتهادات گذشته، از این گروه «ظاهری های فقه سیاسی» ساخته است که از درک جوهر، مقاصد و پیام یک اصل عاجز بوده اند. حزب تحریر خیلی از اجماع حرف می زند غافل از اینکه اجماع در امور سیاست را سایۀ سنگینی پوشانده است که نیازمند کار تحقیقی گسترده ای می باشد. آخر اجماع را چه پیوندی با امور عرفی است؟ امام شوکانی فصلی دارد زیر عنوان «تقیید الولایه بالشرط» و در آن بیعت را عقد و قراردادی می داند که تعیین مدت آن مربوط می شود به هردو طرف این قرارداد که یک طرف آن امیر و یا زمامدار است و طرف دیگرش مردم و شهروندان.
مدیریت جامعه امری تعبدی چون نماز و روزه نیست و از همین لحاظ مسلمانان در دوره های درخشش تمدن اسلامی تجارب دیگران را با دست باز پذیرفتند. یکی از نمونه های استفاده از تجارب مدیریتی تمدنهای دیگر همین مفهوم دیوان و دیوانداری در دولت اسلامی بوده است. ابن طقطقی در تاریخ فخری می نویسد: چون سال پانزدهم هجری فرا رسید و عمر ابن الخطاب خلیفه بود، به مسلمانان گشایشی دست داد و حضرت عمر نمی دانست این همه اموال را چگونه ضبط نماید. یکی از مرزبانان ایرانی که در آن زمان در مدینه بود و عمر بن الخطاب را سرگردان یافت برایش گفت: پادشاهان ایران را چیزی است که آن را دیوان می نامند؛ جایی که تمام جمع و خرج در آن ثبت می شود و هیچ خللی بر آن راه نمی یابد، حضرت عمر خواهان تفاصیل دیوان شد و آن مرد نحوۀ کار دیوان را شرح داد و سپس خلیفۀ دوم به تأسیس دیوان پرداخت و برای مسلمانان هریک نوعی وظیفه مقرر نمود. دیوان در تشکیلات اداری عهد خلفا و سلاطین مسلمان بحیث اداره و دفتر کل محاسبات و به معنی مطلق اداره و تشکیلات اداری به کار برده می شد و سپس بر جمیع دفاتر و ادارات دولت اطلاق گردید. این سنت اداری قرنها ادامه یافته و در دربار های خلفای اموی، عباسی، عثمانی و سلطنتهای غزنوی و سلجوقی و امثال آن رواج گسترده ای داشت. در عهد سامانیان تشکیلات دیوان تحت نظر وزیر بزرگ بود که شامل دیوان رسائل، دیوان استیفاء، دیوان اشراف، دیوان قضا و امثال آن می گردید.
مشکل اصلی ما با حزب تحریر عدم التزام بر روشمندی در طرح قضایا است. مهمترین اصلی که اندیشه ها را جاودانه می سازد برقرار نمودن رابطه میان اجزای یک نظام فکری و ایجاد انسجام و هماهنگی میان عناصر آن است.
پافشاری بر سر نصوص ظنی الدلاله و ظنی الثبوت خلافت از یکسو و نا دیده گرفتن اصول اعتقادی برخاسته از متون قطعی الدلاله و قطعی الثبوت از سوی دیگر بیانگر عدم توازن و فقدان هماهنگی و انسجام در افکار این گروه می باشد که عدم اعتقاد به عذاب قبر را می توان به عنوان نمونه ذکر نمود. نویسندۀ حزب تحریر می نویسد:« ثابت نشدن عقیده به اخبار احاد و ظنی بودن آن موضوعی جدیدی نیست که حزب التحریر آن را بوجود آورده باشد بلکه اکثر علمای اهل سنت و الجماعت که در راس آن امام غزالی، محدث بخاری، محدث خطیب بغدادی، امام و محدث نووی، ابن قدامه، شوکانی، محدث سیوطی، محدث ابن عبد البر و سایر علمای حدیث، خبر احاد را ظنی خوانده و به عدم قطعیت در آن قول کرده اند و از همین رو آنرا مفید عقیده اسلامی نمی دانند و همچنان علمای مهم و اساسگذار مذاهب اربعه نیز برین موضوع اقرار نموده اند.» من تعجب می کنم که حزب تحریر چطور می تواند تهمتی به این بزرگی را بر علمای یاد شده ببندد و چطور می تواند این گناه را هضم کند؟ به هر حال، عبارت هموطن تحریری ما چندین اشکال دارد. نخست اینکه اثبات و یا عدم اثبات عقاید از راه خبر آحاد به این سادگی نیست که شما از روی آن خیز می زنید که من بخاطر جلوگیری از طولانی شدن بحث در این مقاله از آن می گذرم. دوم اینکه شما در اینجا خلط مبحث می کنید تا ذهن خواننده را فریب دهید. سوم اینکه تمامی علمایی که شما از آنها نام برده اید عذاب قبر را جزء اعتقاد اسلامی می دانند و شما در نقطۀ مقابل تمامی آنها قرار دارید و اگر دلیلی دارید بفرمایید بگویید که آنها در کجا عذاب قبر را انکار نموده و یا جزء اعتقاد اسلامی نپذیرفته اند. و چهارم اینکه عذاب قبر از دیدگاه مذاهب اسلامی بر بنیاد آیات قرآن و احادیث متواتر پیامبر اسلام ثابت شده است. قرآن کریم در آیت 27 سورۀ ابراهیم به این مسئله اشاره دارد و بخاری و مسلم در حدیثی که روایت نموده اند آن آیت را مربوط به عذاب قبر دانسته اند. آیات 45 و 46 سورۀ غافر به قول قرطبی در بارۀ عذاب قبر می باشد که دلالت آن خیلی واضح است. آیت 111 سورۀ توبه هم در بارۀ عذاب قبر می باشد که برای معلومات بیشتر می توانید به تفسیر طبری مراجعه نمایید. آیت 50 سورۀ انفال سخن خیلی واضحی در این رابطه دارد. امام قسطلانی شارح بخاری در جلد دوم صفحۀ 460 می گوید که اگر عذاب قبر را درست ندانیم هیچ چیز دیگری را نیز درست نخواهیم پنداشت. شارح عقیده طحاوی می گوید: «وقد تواترت الاحادیث عن رسول الله فی ثبوت عذاب القبر» یعنی اینکه احادیث مربوط به عذاب قبر به درجۀ تواتر رسیده اند. امام بیهقی حدود 240 حدیث در رابطه به عذب قبر روایت نموده است و بخاری و مسلم بیشتر از صد حدیث در بارۀ عذاب و نعیم قبر دارند.
دوستان تحریری! شما از یکسو آیات متعدد قرآن و انبوهی از احادیث صحیح پیامبر را که در رابطه به یک مطلب آمده است نادیده می انگارید و از سوی دیگر در صدد اثبات امری بر بنیاد چند حدیثی می شوید که یا به صورت اخبار روایت شده و یا دلالت آن واضح نیست. و باز چون احساس می کنید که ادلۀ تان قناعت بخش نیست به قاعدۀ فقهی «ما لا یتم الواجب الا به فهو واجب» متوسل می شوید. من با طرح دیدگاه حزب سیاسی شما در رابطه به عذاب قبر اعتراضی بر مرحوم نبهانی و شاگردان ایشان ندارم چنانچه با طرح این مسئله در صدد تحریک احساسات مردم علیه حزب تحریر هم نمی باشم، بلکه تحریک احساسات مردم علیه اشخاص را شیوه و شایستۀ دوستان تحریری می دانم، آنچه می خواهم بگویم این است که چرا خود آیات قرآنی و احادیث قطعی الدلاله و قطعی الثبوت و متواتر را در یکجا بی اهمیت جلوه می دهید و در جای دیگر در جان متون ظنی الدلاله و ظنی الثبوت می چسپید؟! این سخن تان که می گویید مذاهب اسلامی عذاب قبر را جزء اعتقاد نمی دانند درست نیست زیرا بجز معتزله و برخی از خوارج دیگر همه مذاهب اسلامی بر این امر اتفاق داشته اند. شما نمی توانید با استناد بر مذهب حنفی و به میان کشیدن پای نماز وتر و خلط مباحث، اصلی را انکار کنید که جملگی بر آنند. امام ابوحنیفه در رسالۀ «فقه اکبر» که منسوب به او است به صراحت می گوید: «و ضغطة القبر حق و عذابه حق كائن لكل الكفار و لبعض المسلمین»، به این مفهوم: «ما ایمان داریم که فشار قبر حق است و عذاب آن نیز حق می باشد که در قسمت همۀ کافران و برخی مسلمان تحقق خواهد یافت». امام طحاوی خود به صراحت می گوید: «و بعذاب القبر لمن کان له اهلا، و سؤال منکر و نکیر فی قبره عن ربه و دینه و نبیه، علی ما جاءت به الاخبار عن رسول الله صلی الله علیه وسلم و عن الصحابه رضوان الله علیهم. والقبر روضه من ریاض الجنه، او حفره من حفر النار» به نقل از شرح عقیدۀ طحاوی، صفحۀ 447. المکتب الاسلامی، بیروت، 1391». یعنی « ما به عذاب قبر برای کسی که مستحق آن است ایمان داریم و پرسشهای منکر و نکیر را که از پروردگار و دین و پیامبر می پرسند حق می دانیم، طوری که از پیامبر اسلام و یاران او روایت شده است. قبر یا باغی از بهشت خواهد بود و یا حفره ای از حفره های جهنم.» امام نسفی نیز در شرح عقاید نسفی همین مطلب را تکرار نموده است. حکیم سمرقندی می گوید: منکر عذاب قبر گمراه و بدعتگذار است. امام بیهقی این مسئله را از سی و نه صحابی روایت نموده است. عبدالقاهر بغدادی گفته است که تمامی دانشمندان مسلمان بر امر عذاب قبر اجماع نموده اند. امام جوینی و ابن رجب و عبدالقاهر بغدادی و سیوطی و دیگران اثبات این مسئله را مبنی بر تواتر دانسته اند. امام قرطبی ایمان به عذاب قبر را واجب دانسته است و دانشمندان فراوانی در این زمینه نگاشته اند. آیا این همه فقیه و محدث و مفسر و اصولی، زبان عربی چهار قرن اول هجری و اصول فقه را نمی دانستند؟ این چه اصول فقهی است که شما دارید و بر مبنای آن رسامی تصویر یک انسان را حرام می دانید و گرفتن عکس او را با کمرۀ عکاسی جایز. من در صدد تحریم و یا تحلیل عکس نیستم آنچه می گویم این است که فهم و برداشت شما از دین روشمند نبوده و تابع یک نظام فکری منسجم نیست. شما شاید کسانی را که دانش کافی ندارند برای مدتی قناعت دید ولی با کسانی که می دانند و یا کسانی که شاید در آینده بیاموزند چه خواهید کرد؟ شما می توانید همۀ مردم را برای مدتی و برخی ها را برای همیشه فریب دهید ولی به هیچ صورت قادر نخواهید بود تا همۀ مردم را برای همیشه فریب دهید.
آیا این جای تعجب نیست که شما از یکسو عذاب قبر را با آنکه این همه آیات و احادیث و ده ها صحابی از آن حرف زده اند و علما از تواتر آن یاد نموده اند، با وجود این همه ادلۀ نقلی شما آن را به عنوان اصلی اعتقادی نمی پذیرید، ولی از سوی دیگر اقامۀ خلافت را در شرایط کنونی تاج فرایض و مهمترین واجب می دانید؛ در حالی که حد اقل در تمامی نوشته های رد و بدل شده میان من و شما تا هنوز هیچ استدلال محکمی را نیافته ام که امر خلافت تان را به عنوان اصلی دینی ثابت ساخته باشید. پرسش من این است که شما چرا برخوردی دوگانه با متون و قواعد دینی دارید؛ در یکجا اصلی مبتنی بر تواتر را انکار می کنید و در جای دیگر امری برخاسته از متون ظنی الروایه و ظنی الثبوت را تاج الفروض و مهمترین واجب دینی می دانید.
مضحک اینکه حزب تحریر خود را گروهی سیاسی می داند ولی تمامی اعضای آن خود را مکلف به دفاع از فتواهای شاذ و عجیب رهبران خویش می دانند ولو که این فتواها و نظریات با مسلمات اعتقادی مسلمانان در تعارض باشد.
مشکل دیگری که در کار حزب تحریر به ملاحظه می رسد، انتقاد و نکوهش همۀ خلایق از یکسو و سپس نادیده گرفتن عملکرد های اعضای خود حزب شان از سوی دیگر است. نویسندۀ حزب تحریر بر نویسندۀ این سطور خرده گرفته است که چرا در حکومت مجاهدین وظیفه داشته ام و آنهم و ظیفۀ کوچک سیاسی در بیرون از کشور. در پاسخ باید گفت نمایندگان شما چرا در رادیو های استعماری که چیزی جز بوق مداخله و اشغال نیستند وظیفه اجرا می کنند؟ نمایندگان شما چرا در شورای امنیت دولت فاسدی که آن را محصول اشغال می دانید کار می کنند؟ «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز – ورنه در مجلس رندان سخنی نیست که نیست». برخی از اعضای تان چرا در مؤسسات خارجی و «ان- جی- او» ها معاش دالری می گیرند؟ شما را چه که رهبران و از آن جمله مؤسس تان چرا در راه رسیدن به کرسی پارلمانِ دولتهایی که به گفتۀ خود تان از رحم استعمار انگلیس به دنیا آمده اند سالها عرقریزی کرده اند؟ چرا نبهانی در سال 1951م خودش را در شورا کاندید نمود؟ چرا احمد داعور در سال 1956میلادی بعنوان نماینده تان وارد پارلمان اردن شد؟ چرا در سال 1954 م پنج تن از اعضای این گروه خود را کاندید پارلمان اردن نمودند؟ عدم دخول تان در انتخاباتهای بعدی اصلی فقهی نداشته بلکه واکنشی بوده است در برابر اخراج نه تن از اعضای حزب تحریر در سالهای 1957 و 1958 میلادی از پارلمان اردنی که از آن تاریخ به بعد حزب تحریر انتخابات را تحریم نمود. آیا اشتراک تان در نهاد هایی که به گفتۀ خود تان زادۀ استعمار بوده و بر ویرانه های خلافت عثمانی ایجاد گردیده بود چه توجیه دینی بر مبنای باور های خود تان می توانست داشته باشد؟ اینکه می گویید در پارلمانهایی که صلاحیت تقنینی دارند نقشی نخواهید داشت، سخنی است عوامفریبانه. شما را چه کسی مجبور خواهد نمود که در داخل پارلمان بر قوانین مخالف شریعت رأی دهید؟ شما چرا حتی «جهاد» زیر فرمان امیری را که خود مزدور بیگانگان است و در راه منافع بیگانگان غیر مسلمان می جنگد واجب دانسته و آن را از لحاظ فقهی مشروعیت بخشیده و بدینوسیله فقه مزدوری را نهادینه می سازید؟ در سالهای جهاد افغانستان اگر کاستی هایی هم به ظهور رسید ولی هیچکسی معتقد نبود که گویا بخاطر تحقق اهداف بیگانگان و در زیر امر رهبری مزدور به اصطلاح «جهاد» می کند. شما هر قدر سفسطه بگویید و فلسفه بتراشید چنین فتوایی در نظام فقهی مسلمانان جا نخواهد داشت. تعامل چند پهلوی شما با مفهوم جهاد خیلی جالب و پرسش برانگیز می باشد.
حزب تحریر خیلی از امت حرف می زند و چنان وانمود می کند که گویا نمایندۀ این امت همین حزب بوده است ولی ادبیات و تاریخ حزب تحریر نشان می دهد که آنها بر عنصر عربی بیشتر اتکا داشته اند. در قانون اساسی طرح شده از سوی حزب تحریر تنها زبان عربی زبان رسمی دولت دانسته شده است. گفته می شود که مرحوم نبهانی در سال 1947 میلادی در کتلۀ بعثیها در شهر حیفا فعالیت می نمود و در سال 1951 میلادی می خواست در کنفرانس جریان قومگرای عربی که در اسکندریه برگزار شده بود اشتراک نماید ولی نظر به موانعی نتوانست سفر نماید و مقاله ای را برای آن کنفرانس فرستاد که از آن مقاله هم بوی عربگرایی به مشام می رسد. به هر حال، حزب تحریر باید تعارض میان امتگرایی و عربگرایی را در اندیشۀ خویش حل نماید.
من با اندیشه های فقهی و حتی اختلافات عقیدتی حزب تحریر با سایر مسلمانان کاری ندارم، ولی آنچه مهم می دانم این است که آنها باید بپذیرند که دارای نظام منسجم و بهم پیوستۀ فکری نیستند. حزب تحریر از تعارضات فراوانی رنج می برد که به نظر من قبل از هر کار دیگری باید در اندیشۀ حل این تعارضات جدی باشد.
در پایان این نوشته لازم می دانم تا اشاره ای گذرا به مقاله هایی کنم که زیر عنوان «آخرین رد به انصاری» در نشرات آن گروه به نشر رسیده بود. در مقالۀ دوم به نقد جملۀ اول نویسندۀ حزب تحریر پرداخته بودم ولی دیدم که آن هموطن با عناد و تکبر از پذیرش حق ابا ورزیده و پاسخی ارائه کرده است که رحم و شفقت انسان را بر می انگیزد. من در آنجا گفته بودم که درک رابطۀ دین و سیاست نیازمند سواد است ولی آن دوست گفته است که چون پیامبر اسلام سواد نداشت و جبرئیل برایش گفت بخوان و او گفت…. (تا آخر این حکایت)، پس به این لحاظ برای فهم این رابطه نیازی به سواد نیست و این کفار اند که ذهن مسلمانان را زهر آلود نموده اند. اینکه فردی و یا گروهی خودش را با پیامبر قیاس نماید؛ پیامبری که با مصدر آفرینش و منبع اصلی علم وصل بود دیگر با او چه می توان گفت؟ امروز دانشمندان بزرگی در این عرصه با مشکلات جدی روبرو هستند ولی چه کنیم که حزب تحریر از این مسایل غافل است. باز شما که پیوسته از فقه سیاسی حرف می زنید آیا همین فقها تیوری پردازان رابطۀ دین و سیاست نبودند؟ آیا فقه خودش سواد نیست؟
نویسندۀ حزب تحریر گفته بود که خلافت را پیامبر اسلام تأسیس نموده است و من برایش فهمانده بودم که نخستین بانی خلافت ابوبکر صدیق بوده است ولی سرتنبگی نهادینه شدۀ دوست تحریری کجا برایش اجازه می دهد که تا سخن حق را بپذیرد. آن دوست پاسخ داده است: «وقتی حزب التحریر در ادبیات خود از نظام خلافت بحث می کند، هدفش حقیقت لغوی و عرفی کلمه نبوده، بلکه هدف آن حقیقت شرعی لفظ است». خیلی خوب، حال که هدف شما مفهوم شرعی خلافت است و پیامبر اسلام را از نظر شرعی خلیفه می دانید، یک پرسش بدیهی من این است که آیا محکمه مظالم می توانست پیامبر اسلام را عزل نماید؟ راستی انسان از وارد شدن به بحثی در این سطح خجالت می کشد.
نویسندۀ حزب تحریر یاران پیامبر را کتلۀ فکری/سیاسی خوانده بود و من گفته بودم که ایشان قبل از آنکه کتلۀ فکری و یا سیاسی باشند؛ آنها کتلۀ عقیدتی، روحی، اخلاقی و … بوده اند. پاسخ آن محترم پس از یک مقدمۀ طولانی این بوده است که « لطفاً آقای انصاری کلام ما را منحرف تعبیر نکنید. تعبیر انحرافی از کلمات و واژه ها از جملهء خواص نا خوشایند قوم یهود بوده». در پهلوی در افشانی های دیگر آن عزیز عبارت «منحرف تعبیر نکنید» ایشان و برچسپ یهودی زدن آن نقد راستی هم خیلی ترحم برانگیز است.
ایشان گفته بودند: دولت خلافت پیامبر اسلام در جریان مبارزه فکری-سیاسی دوران مکی تاسیس شده بود. من گفتم که نه، آن دولت طبق اطلاع بنده در شهری بنام مدینه تأسیس شده بود. ایشان باز لطف نموده بر تأسیس دولت اسلامی در مکه پافشاری نموده اند که من بجز تسلیمی در برابر شان چارۀ دیگری ندارم. دیگر آخر چه می توان کرد؟!
من نوشته بودم که سقوط خلافت را از تاریخی آغاز نموده اید که حد اقل با افکار و نظریات گروه خود تان همنوایی ندارد، نویسندۀ حزب تحریر بجای پذیرش حق و صواب پاسخ داده است که این چه دردی را دوا می کند؟ به هر حال، پاسخهایی را که این هموطن مستعار نویس ارائه نموده اند همه در همین سطح بوده اند. دوستانی اگر علاقه داشته باشند می توانند در نشرات خود حزب تحریر آن را بخوانند.
من گفته بودم که قرآن کریم را دشنامنامه نسازید، او پاسخ داده است که نه، قرآن خود به مردم دشنام داده است و لستی از الفاظ و آیات قرآنی را قطار نموده است، غافل از اینکه در هر لفظ و آیتی که ذکر کرده اند نکته هایی باریکتر از مو نهفته است که عقل هیاهو برانگیز و شعار گرا و احساساتی تحریری نمی تواند به کنه آن پی ببرد. تو گویی نویسندۀ حزب تحریر خویشتن را در مقام خدا قرار داده و هرآنچه خداوند بر خود حق می داند، ایشان نیز خود را شریک خدا بوده اند. به هر حال، من خود را ملزم به سلوک و اخلاقیات آن گروه و اعضای آن نمی دانم، همین قدر می گویم که قرآن دشنامنامه نبوده، سنت پیامبر عاری از دشنام و سلوک غیر اخلاقی بوده و دینی را که من می شناسم و خود را ملتزم به اصول آن می دانم دشنام و تهمت و اهانت و هتک حرمت انسان ها را گناه می پندارد. برداشت و قرائتی را که شما از قرآن دارید برای خود تان مبارک باشد!
در رابطه با مبحث دار الکفر و دار الاسلام هم نویسندۀ حزب تحریر کوشش نموده است تا پای هموطن دیگری را در میان کشد و نکاتی را از ایشان نقل نماید که در اصل با اندیشه های حزب تحریر در این زمینه همنوایی ندارد. شما برای سردرگم نمودن خواننده نظریات پراگنده ای را از اینجا و آنجا ترجمه می کنید و یا می آورید که هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. برایم بگویید که بجز گروه تکفیر و هجرت و حزب تحریر و القاعده دیگر کدام گروه و مذهبی در دنیای ما تمامی جهان اسلام دار الکفر خوانده است؟
نویسندۀ حزب تحریر در رابطه به جهاد هم چنین نوشته است: « افراد حزب التحریر در جهاد علیه اسرائیل غاصب دوشادوش سایر مجاهدین جهاد کرده اند. این واقعیت مختص به فلسطین نبوده، بلکه اعضای حزب التحریر در لبنان علیه اسرائیل، در عراق علیه امریکا، در سوریه علیه بشار، برای دفاع از خود، برادران، نوامیس و مقدسات خود جهاد نموده اند.» شما از یکسو جهاد را تا رسیدن خلیفه و خلافت تان معطل نموده اید که سراسر ادبیات حزب تحریر شاهد آن است و از سوی دیگر می گویید که در تمامی جبهات حضور داشته اید، من نمی دانم این را دروغ بنامم یا نفاق و یا هردو. من نمی گویم که شما باید چنین کنید ویا چنان ولی آنچه می خواهم بگویم این است که راه گشودن در میان مردم مستلزم صداقت در سخن و صراحت در سیاستها است. آیا می توانید یک دلیلی مبنی بر اشتراک تان در این همه جاهایی که گفته اید ارائه دارید؟
گروه های اجتماعی دارای سه بعد مهم می باشند: 1- بعد فکری 2- شیوه های کار و 3- مصداقیت. حزب تحریر در تمامی این ابعاد سه گانه با انتقاد هایی جدی و چالشهای هستی براندازی مواجه می باشد. در عرصۀ کار فکری، حزب تحریر با پرسشهای فراوانی روبرو می باشد که تا هنوز نتوانسته است پاسخی معقول و منطقی به آنها ارائه نماید. در میدان عمل، شیوه ای را که در پیش گرفته است تا هنوز فاقد نتیجه بوده است. امروز ده ها جمعیت و گروه و انجمن و حزب اسلامی بخاطر تحقق وحدت امت اسلامی و تأسیس خلافت سعی می ورزند ولی کار آنها با شیوۀ حزب تحریر تفاوت بزرگی دارد. آنها نه نشسته اند تا با دشنام، تکفیر، لجاجت، اتهام، توهین و ده ها گناه دیگر مدعی اقامۀ خلاف شوند. حزب تحریر در زمینه مصداقیت هم نتوانسته است اعتماد مردم را به دست آورد و شک و تردید فراوانی را در اذهان ایجاد نموده است. اگر تمامی افکار و فتواهای این گروه را هم بپذیریم باز هم معلوم نیست که آیا آنها در این زمینه صادق بوده اند یا نه؟ آنچه می توان گفت تا هنوز امتحانی نداده اند.
امروز که ملتهای مظلوم جهان در حال بیدار شدن اند و ملتهای مسلمان نیز می خواهند نقشی در امور جامعۀ خویش ایفا نمایند، تیوری پردازان استبداد و متولیان بتکدۀ خودکامگی در اینجا و آنجا سر برآورده اند تا مسلمانان و نسل جوان را با اندیشه های زنگ زدۀ خویش لگام زده و از حرکت باز دارند. آری! کوتاه ترین راه برای تطبیق برنامه های استعمار از کاخ رژیمهای خودکامه و استبدادی می گذرد. برای رهایی از استعمار خارجی نخست باید استبداد داخلی را به زانو در آورد و با خودکامگی مبارزه نمود. تیوری پروران استبداد مومیایی شدگان زشت هیکل موزیم افکار در دهلیز تاریخ اند!