خواجه بشیر احمد انصاری
جامعهء جنگزده ما هنوز از بستر سوزندهء بيماري برنخاسته بود كه وايروس ديگري پيكر آزرده و نيمه جانش را هدف قرار داده، بر قلب و مغز جمعي اش يورش برد و بر درد ها و مصيبتهاي آن افزود. وايروسي را كه در زير مايكروسكوپ اين نقد مشاهده خواهيم نمود ، شباهتهاي فراواني با وايروس ايدز دارد كه از همين لحاظ آنرا «ايدز اجتماعي» نامگذاري نموده ايم. هدف ما از«ايدز اجتماعي» همان حالت رواني اي است كه سيستم ايمني جامعه را فلج ساخته و زمينه هاي مرگ تدريجي آن را آماده ميسازد. ما در اينجا اصطلاح «ايدز» را از علوم پزشكى به عاريت گرفته ايم و به هدف مطالعه و شناخت اختلالات ارگانيسم اجتماعي و نظام دفاعي آن، و در جهت مطالعهء انحرافات، بي نظمي ها و بيماري هاي جمعي، از آن سود خواهيم جست.
بهره گيري ازعلوم طبيعي در جهت بيان پديده هاي اجتماعي، زادهء دوران ما نه، بلكه از قرن نزده بدينسو رايج بوده كه دانشمندان علوم اجتماعي براي تجسيم بهتر نظريات شان از اصطلاحات و واژه هاي علوم طبيعي در جامعه شناسي بهره مي جسته اند.
وايروس «ايدز اجتماعي» در فضاي ناسالم فرهنگي زمينهء رشد يافته و در سرزمين دل و دماغ آدمي ريشه مي گيرد. اين وايروس، سيستم مصئونيت رواني و نظام ايمني وجدان انسان را نشانه گرفته و از كار مي اندازد. اين دشمن خطرناك، در نخستين رويارويي، بر نيروهاي دفاعي نشسته در سنگر وجدان و اخلاق يورش برده و انسان و جامعهء او را در مدار تجزيهء مستمر و لايتناهى قرار ميدهد. تجزيه اي كه در قدم نخست هستهء مركزي ذات انسان و سپس خانواده و بعد از آن جامعه و ملت او را هدف قرار مي دهد. فروپاشي رواني و وجداني انسان، به انحلال رفتن خانواده، كشمكش و ناسازگاري اجتماعي و بالآخره خود باختگي ملي از جملهء اعراض و علايم اين مريضي هستي سوز بحساب مي آيند.
اين وايروس، در لابراتوارهاي علوم روانشناسي، انسانشناسي، جامعه شناسي، ژورناليزم ، سياست ، تكنالوجي و ده ها رشتهء ديگر دانش معاصر توليد شده و در كارزار شركتهاي بزرگ فرامليتي و در جهت خدمت به سرمايه هاي بزرگ و نظام سرمايه داري و سمبولها و منافع آن بكار برده مي شود.
نخستين پرسشى كه مطرح مي گردد اينست كه چرا كشور هايي كه حساب امور باطني، ارزشهاي اخلاقي و مسايل وجداني افراد را به خودشان واگذار مي نمايند، اينهمه امكانات و پول و تكنالوژى را با پشتوانهءبسيار نيرومند سياسي در راه زدودن ارزشهاي اخلاقي و وجداني ما بكار مي برند؟!
پاسخ اين پرسش بسيار روشن است، زيرا يگانه سدي كه مى تواند در مسير سيل هستى برانداز سرمايه مقاومت نموده وتسليم زور و زر نشود، همين سد ارزشها است. آري! هرگاه قلب و شعور انسان از ارزش تهي گرديد، ديگر او انسان نه، بلكه حيواني است در قطار جانوراني كه بسادگي مى توان اراده اش را مهار و خودش را در معرض خريد و فروش قرار داد زيرا آنچه انسان را انسان مى سازد پابندي به يك دسته ارزشهاي معنوي و ادبي است. آنكه دست به وطنفروشى مي يازد، و آن جانورى كه قلب انسان بيگناهى را مى درد، و زنى كه دست به روسپيگرى مى زند و آنكه مال و متاع ديگران را چپاول مى كند و آن انساني كه تن به ذلت سپردن نزدش آسانتر از نوشيدن يك پياله آب است، و بالآخره آن فردي كه بخاطر رسيدن به اهداف محدود خودش هر پستي اي را مي پذيرد، همهء اين جنايتها تنها مي توانند در غياب فرشتهء ارزش فرصت تحقق يابند. خلاصهء سخن اينكه دايناسور سرمايه ميخواهد، جامعهء انساني را به بازار بردگاني تبديل نمايد كه حاضر باشند تا هر ارزشي را در پاي منافع خود شان بيباكانه قرباني نمايند.
جامعهء ما با آنكه در مسير طولاني تاريخ خويش فراز و فرود هاي فراواني را ديده است، ولي هميشه از يك دسته ارزشهاي متعالي و بريني برخوردار بوده است. انسجام اجتماعي، بهم پيوستگي خانوادگي، مسئوليت مشترك فاميلي، وبالآخره تضامن و همبستگى ميان واحد هاي كوچك اجتماعي از خصوصيتهاي بارز و دستاورد هاي مثبت ارزشهاي كهن ما محسوب مي شود كه اين امر جامعه را در شديدترين لحظات زندگي اش از خطر فروپاشي حفاظت و اعضاي آن را در برابر مصيبتهاي سخت روزگار حمايت نموده است. امروز هيچ كسي نميتواند تصور كند كه در دل بزرگترين تمدن عصر (امريكا) اگر نهاد دولت فرو ريزد، چه روزی بر سر مردم اين كشور خواهد آمد. آنچه در جنگل هراس انگيز جنگ و تفنگ افغانستان تا هنوز باقي مانده، علتش همين ارزشهايي است كه گاهي از زير خاكستر حوادث چهره نمايانده و جامعه را از فروپاشي كامل حفظ نموده اند.
ولي جاى تأسف است كه روند عمومي فرهنگ در كشور ما طوري است كه دست اندر كاران روي صحنه و پشت و پرده مي خواهند ما را بطرف فرديت سوق دهند. اگر امروز در ميان هموطنان ما وجدانهاي بيداري يافت مي شوند كه شب و روز عرق ريخته و مغز مي سايند تا قطعه ناني را در كف بينوايي چند بگذارند، در ميان همين هموطنان كساني هم هستند كه با فرهنگ پويا و ديرپاي شان قطع رابطه نموده، در باتلاق فرديت فرورفته و مادران بيچاره و پدران سالخورده و بيمار شان را در خانه هاي بزرگسالان ريخته اند.
وايروسي كه از آن نام برديم در ابتدا هستهء شخصيت انسان را هدف قرار داده ، نظام معنوى و وجداني او را بي نظم ساخته ، انسان را با خودش بيگانه ساخته ، هماهنگي ذهني و وجداني اش را سلب نموده ، در سرزمين قلبش دانهء شك نسبت به هر انديشه و پديده اي ايجاد نموده و در پايان كار آرامش رواني و استقرار دروني اش را از او مي گيرد. هدف از ترويج مقولهء «پايان ايديولوژي» و پر كردن خلاي آن با ايديولوژي سرمايه داري و اشاعهء فرهنگ پوچي و هيچي در جامعه، چيزي جز تهي كردن فكري و معنوي انسان نيست.
بيماري اي كه از آن نام برديم، امروز سراپاى جامعهء ما را فرا گرفته ، اعضاي آن را از حركت باز داشته ، نيروى ضمير باطنى افراد آن را فلج نموده و فرد مبتلا شده را با انواع ذلتها و حقارتها آغشته ساخته است.
در اين روز ها از خرد و خردگرايي هم بسيار سخن مى رود و در پشت پردهء زيباى «خرد »، اهريمنى ديده مى شود كه تصميم دارد تا پايهء هر اعتقادى را سست و ريشهء هر باورى را در ضمير انسان خشك ساخته و از او موجودى سازد گيچ ، سرگردان ، شكاك ، سست ، ضعيف ، بى اراده و فاقد هدف و ايديالوژى.
امروز گفتيم كه كوشش صورت مي گيرد تا پايهء باور هاي مردم و اصول مشترك شان بنامهاي خردگرايي و اعتراض عليه جزم انديشي تخريب گردد. براي آنكه نمي شود اين كار را به يكبارگي انجام داد، از همين لحاظ كوشش مي شود تا «راه هاي مستقيم» فراواني فرا راه ما گشوده شود. صراطهاي مستقيم جناب استاد سروش و ادبياتي شبيه به آن حيثيت بمباران سلاح ثقيله را در اين كازار سرنوشت ساز دارد تا راه را براي نيروي پياده اي آماده سازد كه هدفش نابودي كامل پايه هاي اعتقادي مردم و بي باور كردن آنها به اصول ثابت شان و در نتيجه تجزيهء بيشتر آنها به واحد هاي كوچك است. اين در حالي است كه اگر بپرسيم آيا مقوله اي مي توان يافت كه همه مكاتب فلسفي و اعتقادي به آن باور داشته اند، يگانه پاسخي كه سر بلند خواهد نمود نفي راه هاي متعدد مستقيم خواهد بود.
هنر سكس، سلاح ديگري است كه در جهت محو ارزشهاي شرقي ما بكار برده مي شود، تا با ايجاد چهره هاي سست و بي اراده، و تخدير نمودن نسل جوان كه سرشار ترين نيروي جامعهء ما را تشكيل مي دهد، كمپني ها بيايند و هستي جامعه را در حالي كه نسل نيرومند آن در لجنزار خلاعت و پستي دست و پا مي زنند به يغما برند. امروز بافت سنتي و اصيل خانواده ها را با تزريق معيارهاي مادي گرايانه در خطر نابودي قرار داده اند. اگر صد ها مصيبت اجتماعي دامان فرزندان ما را بگيرد، اگر شيرازهء جامعهء ما بر هم خورده و خانواده ها پاشان شوند، اگر سستي و بي خاصيتي جامعهء ما را تهديد به فنا نمايد، اين قلندران برهنهء سكس را از زير پل و گوشهء خيابان و كنج نايت كلپ كسي نمي راند. ترويج خانه هاي فساد ، نشر ادبيات سكس ، اشاعهء هنر شكم و مادون آن و تقويهء ابتذال در همه سطوح هنري ابزار اساسي اين سياست است. متوليان امور خوب مي دانند كه براي تهي كردن وجدان از هر معنويتي، بايد هنر را تهي از معنويت و هدف ساخت زيرا وجدان آدمي جولانگاه هنر است و وجدان برعملكرد ها و ارزشهاي معنوي و روابط اجتماعي او تأثير مي افگند. امپرياليزم هنري امروز به چپاول ثروتهاي مادي شرق اكتفا نكرده بلكه فرهنگ و هنر و ذوق و سليقهء خويش را بر ملتهاي مغلوب تحميل مي نمايد. تاريخ شهادت مي دهد كه شهوتراني بي قيد و شرط، فرهنگ بي بند و باري و خروس مشربي تمدنهاي بسيار كهني را از پا افگنده است. آرنولد تواينبي مؤرخ بزرگ انگلستان مي گويد: «چيره شدن غرايز جنسي بر عملكرد ها و سنتها در جامعه به فرو ريزي تمدنها مي انجامد». نويسندهء كتاب «انقلاب جنسي» مي گويد: «امروز كه با آشتي نمودن ابرقدرتها از خطر سلاح هسته اي نجات يافتيم، آيا انسانهايي پيدا خواهند شد تا خطر سكس را جدي بگيرند؟! كساني كه به آيندهء بشريت و ارزشهاي معنوي آن مي انديشند، مي دانند كه روزانه به چه اندازه بمب سكس انفجار نموده، ويراني هولناكي را بجا گذاشته و در نتيجه،كودكان امروزي به جانوران درندهء فردا مبدل شده و سيماي بشريت مسخ خواهد گرديد». هرگاه هستهء شخصيت زن هدف تهاجم وايروس مورد نظر ما قرار گيرد، از او بردهء حقيري خواهد ساخت كه نفس و زيبايي و كرامت و چشم و لب و ابرو و بالآخره همه چيز را در بازار نخاست به معرض فروش قرار خواهد داد.
داكتر شهپر كه يكي از نويسندگان ايراني است، چند سال قبل مقدمه اي بر ديوان شگوفهء بهار؛ اثر شاعرهء تواناي كشور بهار جان سعيد نوشته بودند كه آن مقدمه مى تواند مادهء خوبي براي بحث امروزي ما بحساب آيد.
دكتر شهپر در صفحات 56 و 57 آن ديوان نوشته بود: « زن و مرد بيش از اين نبايد پايبند كلمات مسخره اي مانند گناه و ناموس و غيرت و نجابت باشند، بلكه بايد براى آزاد انديشي آنقدر به طبيعت و غرايز واقعي(!) خود احترام بگذارند كه هيچ حصاري زير نام هاي مذهب و اخلاق و سنت و قراردادهاي اجتماعي … نتواند موجب آن شود كه عمر خود را در بدبختي و درماندگي بگذرانند …. و بالآخره زن و مرد به آن مرحله از آزادگي و آزاد انديشي و خردمندي خواهند رسيد كه نيازي به آن نخواهند داشت كه يك ورقهء كاغذ و مشتي حرف ساخته شده از طرف سود جويان مذهبي و قرارداد هاي اجتماعي مرده ، زن و مرد را با هم پيوند دهد». اما جاي خوشبختي است كه بهار جان سعيد ديواني را كه اخيراً براي نويسندهء اين سطور لطف فرموده و اهدا كرده اند، فاقد اين عبارات مي باشد.
در دنيايي كه حتي گربه اي را نميتوان بدون سند نگه داشت، چطور مي شود زن و مردي بنياد پيوند زندگي مشترك خويش را بدون هيچگونه سند و قراردادي پي ريزي نموده و در زير يك سقف زندگي نمايند؟! آيا تخريب كانون مقدس خانواده خود قدمي در مسير تخريب وحدت انساني نيست؟
بسيج زنان در برابر مردان و يا پشتيباني از فرهنگ زن ستيزي و تحريك نيمهء مذكر جامعه در مقابل بخش مؤنث آن و شعله ور ساختن فتنه هاي جنسيتي را نيز مي توان در همين چهار چوب مطالعه نمود. حساب دفاع از قضيهء انساني و عادلانهء زن در جامعهء ما كه هم مسئوليت زنان است و هم رسالت مردان، جدا از اين مسئله بحساب مى آيد.
بر خلاف آنچه در شرق تصور مي شود، تمدن غرب زادهء فكر و انديشهء زنان و مردان هوسباز و بي خاصيت نيست. كاخ بلند اين تمدن با دست بزرگمرداني اعمار گرديده كه تمامي عمر خويش را صرف تحقيق و پژوهش در عرصه هاي مختلف دانش و كاوش نموده اند. جامعهء غربي خيابان پر ازدحامي نيست كه در حاشيه اش زنان و مردان بدكاره اي نشسته باشند تا پنهان ترين زواياي وجو د خويش را به نمايش گذارند. اين تمدن زادهء تلاش بزرگمردان شرايط شكن و محيط آفريني است كه مغز خوردند و عرق ريختند و درخت پر بار ارزشهاي مشترك انساني را كه در امتداد زندگي نوع بشر در زير اين گنبد نيلي شكل گرفته و قوام يافته است، با خون و عرق خويش سيراب نمودند.
در اينجا اين حقيقت را نيز بايد برجسته ساخت كه امروز تمدن غربي، از نظر ادبي منحني نزولي خويش را مي پيمايد كه خواب از ديدهء دانشمندان بيدار آن ربوده است. كاهش ازدواج و گريز از مسئوليت ، فروپاشي بنياد خانواده ، گسترش روابط نامشروع، انتشار بيماريهاي عفونى، توليد فرزندان نا مشروع و ناخواسته ، واخوردگي جنسي، روسپي گري و هزاران فاجعهء ديگر از نمونه هاي بحران آفرين اين تمدن بحساب مي آيد.
تهي نمودن انسان از ارزشهاي برين انساني، هيچ ساختن و پوچ ساختن ادبي او، بي هويت و بي شخصيت ساختن او ، بي هدفي ، بي مروتي و بالآخره وجدان گريزي و ناموس ستيزي جزء اهداف و برنامه هاي تبليغاتي سياست مسلط در كشور ما بحساب مي آيد كه نبايد آنرا بي پاسخ ماند. آري! روايت جديد از زندگي كه براي ترويج و اشاعهء آن مبالغ هنگفتي تخصيص داده شده است چيزي جز پوچى و بى معنايي در جعبه ندارد. اين روند مي خواهد ريشه هاي آن مبادى بزرگى را از دل و دماغ ما بر كند كه به زندگى معنا مى بخشند.
نبود حساسيت در برابر گناه و جنايت، از ميان رفتن مرز هاي حلال و حرام، انتشار فرهنگ رشوت و اختلاس در همه سطوح مديريت از خصوصيتهاي ديگر جامعهء ايدز زدهء ما بحساب مي آيد. در آنجا امروز همگي در انديشهء چپاول اند. مرز هاي مشروع و نا مشروع قبل از آنكه در نظر شحنه فرو ريخته باشد، در ديدگاه شيخ از ميان رفته است. مصيبت جامعهء ما در فقدان حساسيت نهفته است. در جامعه اي كه خوردن مال حرام و ريختن خون حرام آسانتر از نوشيدن پياله آبي بوده و بزرگترين گناه و يا ننگين ترين جنايت و خيانت هيچگونه دغدغه اي را در وجدان آدمي بر نينگيزد، ديگر بگفتهء حافظ بزرگ «بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد». يكي از مسئولان ادارهء محيط زيست افغانستان ميگويد كه امروز 75% هوا و 65% آب پايتخت افغانستان آلوده با كثافتهاي تشنابهاي كابل است. ولي ايكاش آلودگيهاي كشور ما در هيمنجا خلاصه مي شد، زيرا روند عمومي اوضاع در كشور ما طوري است كه مى خواهند حواسهاى معنوى و وجدانهاي مردم آلوده تر از محيط زيست آنجا شود. سيد ما جمال الدين افغاني زماني كه در روسيه بسر مي برد، يكي از دوستان مخلص او بنام حاجي امين الضرب برايش نوشته بود، شما كه يك مرد روحاني هستيد و اكنون در دارالكفر رحل اقامت افگنده ايد، آيا نمي ترسيد كه جامه و غذاي تان در آنجا آلوده به حرام گردد. سيد در پاسخ او نوشته بود، در كشوري كه من اكنون زيست ميكنم احتمال آلوده شدن غذا و جامه وجود دارد ولي در آنجايي كه حضرت عالى تشريف دارند مغز ها ، انديشه ها و وجدان ها به كثافت آلوده اند، از اينرو درد من آسانتر از درد شما مي باشد. آري، اين وايروس در وجدان آلوده فرصت فعاليت مى يابد و آن وايروس در محيط زيست آلوده. وايروس ايدز اجتماعي مغز و خيال و عاطفه و ذوق انسان را هدف قرار و ارزشها و عادات نوى را جاگزين آن نموده و مي كوشد تا فرهنگهاي ريشه دار و غني را از هستى ساقط سازد.
وجدان سياسي ما نيز از آسيب اين بيماري كشنده مصئون نمانده است. عشق به ميهن و پاسباني از مرز هاي سياسي و هويتى آن، نه تنها در انديشهء جوانان و نو جوانان كه حتي در نظر كساني كه عمرى را در راه ملت و ميهن رزميده اند، امروز جزء خاطرات گذشته بشمار مى آيد. شعار فريبندهء گلوبلايزيشن و جهان وطني، خدعهء ديگري است كه مرزهاي حاكميت ملي را شكستانده و بازار هاي منطقه را براي شركتهاي ربا خوار و جنايتبار باز كرده است. اين شعار، ديگر رگي در وجود نميگذارد تا بنام ملت و ميهن بجنبد. امروز ملتهاي بيدار در يافته اند كه سياست جهان وطني سيستم ايمني اقتصاد كشور ها را مختل ساخته و قلمرو جغرافيايي ملتها را به جولانگاه سوپرمن مسلح و حظيرهء دايناسور خزندهء شركتهاي بزرگ فرامليتي مبدل مي سازد.
اگر ديروز واژه ها و مفاهيمي چون ستون پنجم و گماشته و جاسوس بيگانه اشمئزار انگيز و نفرت آور بود، امروز رسانه هاي گروهي بسيار معروف ما اعلانات كمپنيهايي را به نشر مى رسانند كه حيثيت نخاسخانهء سازمانهاي اطلاعاتي بيگانه را دارند، كه نه نشر آن اعلانات و نه هم ديدن آنها حساسيتى را بر مى انگيزد.
جامعهء سياسي ما نتوانسته است قهرمان خويش را تعريف نمايد. در اين ميان پادوي ارتش بيگانه با فردي كه همه هستي خويش را در راه دفاع از آزادي و تماميت ارضى كشور و ملتش قرباني نموده يكسان شناخته مي شود. جامعه اى كه نتواند قهرمان خويش را تعريف نموده و يا از تشخيص قهرمان خويش عاجز بماند ، چطور مي توان اسم ملت را بر آن گذاشت.
رهبران سياسى خود فروخته و روشنفكران بي ماهيت و بي هويت درد ديگر جامعهء سياسي افغانستان بحساب مي آيند. روشنفكراني كه يكروز «سرخ» می شوند, روز ديگرش «سياه», و روز سومی اش «سبز». اين مهم نيست كه دولتمرد امروزي ، ديروز چه مى كرد، بلكه مهم اين است كه آيا او حاضر است تا مكتب و ايديولوژي و تعهد انساني خويش را در پاي غول سرمايه سخاوتمندانه قرباني كند. چه تفاوتي مي توان ميان روسپي هاي پرنيان پوش شهر؛ آنهايي كه هر شب ز آغوشي به آغوشي غلطند، و روسپيهاي شيك پوش عرصهء سياست كشور قايل شد. آنچه هر دو دسته را روسپي ساخته است فقدان وجدان و شرف و آبرو است.
سياست مسلط در عرصهء گيتي از ما مي خواهد تا جامعه اي صدپارچه ، با هم بيگانه ، از هم جدا ، استهلاك كننده ، حاشيه نشين ، بي فرهنگ و فاقد هويت جمعي باشيم تا ديگ مذاب «نظم نوين جهاني» توان هضم ما را داشته باشد. تلاش در جهت تضعيف فرهنگ و تمدن ريشه دار اين سرزمين را مي توان در همين راستا مطالعه نمود.
عشق به وطن و زادگاه اجدادي كه ديروز سراپاي گذشتگان ما را پر ميكرد، امروز كاملاً منعدم شده و اگر يادي از وطن هم صورت مي گيرد هدف آن چيزي جز همان ميله هاي شراب و كباب پغمان و سالنگ نيست.
وطن كه تنها بمعني خاك نه بلكه تاريخ و جغرافيه و فرهنگ و اعتقاد و خاطره و بنگاه و استقلال را شامل مي شود ، مفهومي وارونه بخود گرفته است. واژه هاي “بيگانه” و ” اجنبي” كه در گذشته داراي باري بسيار منفي بود، امروزي هيچگونه حساسيتي را بر نمى انگيزد.
تهاجم تبليغاتي كنوني نه تنها ارزشها را از اعتبار ساقط مى سازد كه سمبولهاي بلند و پرشكوه ارزش را در ميان ملتها و جوامع مختلف هدف قرار مي دهد. برنامه ريزان اين سياست مى خواهند كه (هوشي مين) را از ويتنام ، (مائوتسه تونگ) را از چين ، (مهاتماگاندي) را از هند ، (محمد اقبال) را از پاكستان، (چيگوارا) را از كيوبا ، (عمر مختار) را از ليبيا و (احمد شاه مسعود…) …. را از افغانستان رانده و ارتباط توده ها را با سمبولهاى آزادي، مفاخر ملي و قهرمانان عزت و خود باوري شان قطع نموده و در مقابل، مدلهاي مورد نظر خويش راجايگزين آنها نمايند.
وايروسي كه در صدد تخريب قدرت ايمني جامعهء ما است، از چنان پشتوانهء نيرومند سياسى ، مالي و تبليغاتي برخوردار است، كه روانهاي سست و بي اراده را در نخستين لحظات تهاجم خويش فلج نموده و از كار انداخته است. اين وجدانهاي شكست خورده نمي دانند كه فطرت سالم آدمي بزرگترين نيرويي است كه مي توان آنرا فعالانه بكار برد و پيروزشد.آري! اصل نيكى در سرشت و خمير مايهء انسان به پيمانه زده شده و انسانها، امور وجداني را هميشه به نيكى ياد نموده و از آن پاس مى دارند. تجارب مانديلا و گاندي … ثابت نمود كه اين نيروى ادبي كافي است تا اردوگاه شرارت را از درون خنثي ساخته و كشنده ترين افزار آنرا از كار بيندازد. در اينجا مناسب مى دانم تا از انديشه ورز جنجال بر انگير آلمان ياد كنم. نيچه فيلسوف بزرگ قرن 19 آلمان رحم و مهرباني و گذشت را زاييدهء ضعف و زبوني مي دانست، و از ميان همه فضيلتهاى انساني و معنويتهاي اخلاقي تنها و تنها به اصالت قدرت معتقد بود، و ميگفت حق از آن زور است، و ضعيف نه تنها قابل دفاع نيست و نبايد به او رحم کرد؛ بلکه بايد نابودش نمود، زيرا موجودات ضعيف شايستهء ماندن نيستند. آيا مى دانيد همين فيلسوفى كه بر سر فضيلتهاى معنوى و اخلاقي انسان خط بطلان كشيده ، مرگ خدا را اعلام نموده و در برابر شيطان قدرت زانو خم كرد، چگونه مرد؟! ميگويند در رهگذري اسپ ضعيفي در زير يک كالسكهء سنگين در جويي افتاده بود. گاديران و يا كالسكه چي، براى آنكه اسپ و كالسكه را از جايش حركت داده و از بن بست نجات دهد، اسپ را بي رحمانه تازيانه مي زد. نيچه اين فيلسوف زور و قدرت در دفاع از حيوان ضعيف و بيچاره با گاديران قوي و بي رحم دست و گريبان مى شود؛ ولي براى آنكه اصولاً يك گاديران از يک فيلسوف بيمار قويتر است و بر مبناى فلسفهء نيچه شايسته تر براي ماندن و بقا! بر مى خيزد و سر و رو و پشت و پهلوى فيلسوف ما را با تازيانه و لگد مورد نوازش قرار مى دهد. فيلسوف در خاک ميغلتد و سپس در اثر اين حادثهء شگفت جان مى بازد! در اينجا پرسشي كه مطرح مي شود اينست كه چه چيزي در اينجا نيچه را براي دفاع از يک حيوان زبان بسته، بيهيچ طمعي معنوي يا مادي وا مي دارد تا فقط و فقط براي نفس دفاع از يك مظلوم ضعيف، جانش را به خطر انداخته و با ستمگر نيرومندي در افتد! به نقل از سايت انگليسي (http://www.age-of-the-sage.org/philosophy/nietzsche.html) و (علي شريعتي ؛ گفتگوهاي تنهايي؛ ص 955).
مصيبت بزرگ جامعهء سرمايه داري اينست كه انسان امروز را گرفتار دور ابلهانهء”فدا كردن آسايش براي بدست آوردن وسايل آسايش” نموده و سراپاي هستى اش را از پوچي مشحون نموده است. اين انسان اسير ، نيازهاي بزرگ و ژرف انساني را تعطيل نموده و هستي خود را بي معنى ساخته است. اين پوچي زندگي امروز را فلاسفه، هنرمندان، موسيقيدانان، رمان نويسان، جامعه شناسان و روانشناسان بزرگي كه هم تمدن امروز و هم انسان امروز را بخوبي مي شناسند، اعلام كرده و زنگ خطر را بگوش انسان قرن بصدا در آورده اند. ناتواني در باور به معنويت، فقدان ارزش و معنا را در زندگى انسان مدرن بوجود آورده است.
مشكل اصلي ما نه تنها ناشى از افول ايمان در آسمان معنويت است بلكه برخاسته از ناكار آمدى و بى ثمرى روايتهاى كلانى نيز مى باشد كه جامعهء ما را به خاك نشاندند. انسان افغانستان، امروز بيشتر از هر زمان ديگر به روايتهاى معنابخش معنوى نياز دارد زيرا از اينجا راهى كشيده اند براى زيستن و آفريدن و تسليم نشدن. مرگ معنويت و پرداختن به فردگرايي و لذت جويي كه از ويژگيهاي سياست تبليغاتي كنوني است ، زندگي را براي انسان و انسان را براي هيچ مي خواهد.
اين سيل رسانه يي و لشكر انجو يي و دسته های منظم مافيايی كه در جان ما افتيده اند, به اين خاطر نيامده اند تا خصوصيتهای خوب و پسنديده باختر زمين را به کشور ما صادر نمايند ، بلكه اكثريت مطلق آنها آمده اند تا با ايجاد غفلت در مردم از طريق دور شدن از فرهنگ غنی شان ، زمينه تخدير آنها و سپس غارت و چپاول منابع شان را فراهم آورند. ماهواره ها آمده اند تا ذهن نسلهاي نوپاي ما را زير رگبار بي امان فرهنگي گرفته ، فكر و انديشهء شان را پوچ نموده و نابودي معنوي شان راجشن گيرند. بلی! آنها صفات و روحيات پسنديده ای چون وقت شناسي ، كاوش و كنجكاوي در مسائل و موضوعات علمي ، نظم و دقت … را به كشور ما وارد نکرده اند، بلكه تنها می خواهند بي بند و باري اخلاقي و فساد و بی هويتی را وارد كشور ما ساخته و در نتيجه راه را برای هر سياست و جنايتی هموارتر سازند.
اگر ديروز پيش قراولان سرمايه و استعمار با انجيل و قيافهء معصوم مذهبي شان پا به افريقا و آسيا مى گذاشتند، امروز كپيتاليزم با ماهواره هايش دق الباب نموده و با تهى كردن مغز و وجدان نسل نو از هر ارزشى، زمينه را براي ترويج ايدئولوژي و فرهنگ سرمايه داراي آماده ساخته و تا نهانترين زواياي مغز و انديشه نفوذ مينمايد. مهمترين هدف اين سلطه فرهنگي و انحصارات تبليغاتي آن تغيير رفتار وشيوه زندگي مردم و تطبيق آن با الگوهاي مورد نظر صاحبان سرمايه است. زيرا آنها مي دانند كه وجود فرهنگهاي نيرومند و ريشه دار مانع اساسي استحاله فرهنگي و تطبيق برنامه هاي مشخصي معني ميدهد.
تهاجم فرهنگي، مفهومي عميق و پيچيده دارد و هدف نهايي آن از بين بردن خلوص يك آيين وتمدن و وارد كردن عناصر بيگانه و در پايان انحراف آن است. اين پروسه با مسئلهء تجديد و رينسانس تفاوت بزرگى دارد. تجديد و اصلاح از داخل خود جامعه شروع مي شود و تهاجم از بيرون آن صورت مي گيرد. در اصلاح ديني و اجتماعي همانطوري كه آنرا اروپا تجربه نمود، هدف بارور كردن و كامل كردن فرهنگ جمعي مردم است ، ولي در تهاجم فرهنگي، هدف متفرق كردن ، ريشه كن كردن و از بين بردن فرهنگ ها مي باشد. اين تهاجم، پديده اي كاملاً برنامه ريزي شده است كه متأسفانه برخي آن را تا هنوز توهم مي پندارند و گروهي از هموطنان خواب رفته و بيخبر ما شايد آنرا برخاسته از «تيوري توطئه» تصور نمايند.
خلاصهء سخن دردي كه امروز دامنگير ما شده مادر همه درد ها و كشنده تر از همه بيماري ها بحساب مي آيد. زيرا وايروس ايدز طبي يكنفر را مي كشد، اما ايدز اجتماعي جامعه را به هلاكت سوق مي دهد. وايروس ايدز طبي مي تواند در درون يكنفر محاصره بماند، اما وايروس ايدز اجتماعي در قلب مناسبات و روابط اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي و ادبي لانه ميكند. در اين گونه ايدز، بيمار اصلي محيط پيرامون است. در جوامع ديگر دنيا هنگام ظهور بيماري اي از اين نوع، پزشكان اجتماعي و سياسي دست به كار شده و چاره آنرا مي سنجند، اما دردا و اسفا كه در جامعهء ما خودِ اين پزشكان هم نتوانسته اند از اين وايروس زندگي برانداز در امان بمانند و به جاي آنكه جزئي از درمان باشند، خود قسمتي از درد شده اند. قرباني ايدز جسمي بعنوان فردي مجرم و محكوم شناخته شده و واهمهء طرد شدن از خانواده و جامعه را دارد ولي قربانيان ايدز اجتماعي سرنوشت كشور را در چنگ گرفته و چنان مي نمايند كه گويي طبيبان وارسته اي اند كه براي درمان بيمارى ها آمده اند.
امروز براي تشخيص و محاصرهء ايدز طبي مليونها دالر تخصيص داده اند ولي در مقابل براي پخش و نشر ايدز اجتماعي صدها مليون دالر بودجه تخصيص مى دهند. براي تشخيص ايدز جسمي در افغانستان تا كنون پنج مركز تشخيص افتتاح نموده اند ولي هيچكسي در صدد تحقيق و شناسايي ايدز اجتماعي در كشور ما نيست.
خلاصهء سخن، بيماری كشنده ای كه از آن بنام ايدز اجتماعي نام برديم توان سيستم ايمنی پيكر جامعه ما را به تحليل برده و بر نظام دفاعی آن حمله آورده و فعاليت آنرا سخت مختل نموده است. اين اختلال بنوبهء خويش، زمينه را براي رشد صد ها بيماري فرصت طلب ديگر آماده ساخته و جامعه را در مقابل انواع عفونت ها بي دفاع نموده و آن را بسوي نيستي سوق مي دهد. اگر بيمار ايدز اجتماعي را مخاطب قرار داده و برايش بگويي كه عزيزم چرا دست به وطنفروشي مى زني، او با اعصابي آرام برايت ميگويد كه وطن چيست؟! اگر برايش بگويي، آنچه انجام ميدهد در محكمهء وجدان محكوم است، برايت تبسم كنان خواهد گفت كه برادرم وجدان چيست؟! اگر توجه او را در امر مقدس ناموس و عزت و آبروي خود و خانواده اش جلب كني، برايت خواهد گفت كه ناموس و عزت و آبرو چيزي جز مفاهيم پوسيده و ميان تهى نيستند و او چيزي را به اين اسم مسمي نمي شناسد.
سست كردن پايه هاي اعتقاد ، وطنفروشي ، بي وجداني، سوق دادن جوانان به استقامت فساد و ابتذال ، شهوتراني ، ميگساري ، مواد مخدر ، تحقير نمودن چهره هاي اصيل ، به محاصره كشاندن جريان سازنده و تكاملي هنر و ادبيات ، تنظيم برنامه هاي وحدت برانداز، به راه انداختن سايتهاي كامپيوتري مبتذل و سوء استفاده از تكنولوژي ارتباطات از مظاهر اين مرض مرگبار بحساب مي آيد.
اگر دشمنان اين ملت و ميهن و تاريخ و تمدن اراده دارند تا ما را از داخل خود ما تا دواير بزرگتر اجتماعي تجزيه نمايند ، راه مقابله با اين استراتيژي همانا وحدت در همه سطوح ميباشد. در قدم نخست، ما نيازمند آشتى با نفس و روان خود ما هستيم، در قدم دوم وحدت خانواده را مى خواهيم، در قدم سوم هماهنگى و انسجام با جامعهء كوچك را آرزو داريم، در قدم چهارم هماهنگى ملى هدف ما مي باشد، در قدم پنجم تقويت رشته هاى امت ميباشد، در قدم ششم مي خواهيم با برادران همنوع خويش در آشتى بسر بريم و در قدم هفتم علاقمنديم تا با طبيعت و آفرينش پيوند برادرى خويش را تجديد نمائيم.
مقابله با اين بيماري وجدان زدا و معنويت برانداز دشوارترين و پيچيده ترين رويارويي قرن بحساب مى آيد. و نتيجهء نهايي اين نبرد سرنوشت ساز و اين جهاد اكبر فرهنگي بستگي به ارادهء من و تو دارد.
1 دیدگاه