خواجه بشیر احمد انصاری
ارسطو ميان انسان که او را حيوانی سياسی می ناميد و ميان شهر نشينی و اسکان گزينی پيوند قايل می شد.
از ديد اين انديشه ورز بزرگ تاريخ، انسان اين موجود سياسی بجای آنکه در ميان گله ای بی شعور و يا در رکاب بيابانگردان بدوی گام بردارد مخلوقی است که می خواهد در قلب سازمان اجتماعی ای که آنرا بر مبنای نيازی طبيعی ايجاد نموده است و مردم آنرا شهر و تمدن نامند ، زندگی نمايد.
هدف ارسطو از حيوان، آن موجود زنده و مخلوق ذيروحی بود که اشرف مخلوقاتش نامند نه موجودات شاخدار و دمداری که می چرند و می پرند. اما آن فيلسوف بيچارۀ يونانی نمی دانست که حتی با گذشت دو هزار و سه صد سال از مرگش هنوز هم پيدا می شوند کسانی که انسان اين گل سر سبد آفرينش را بشيوهء چهارپايان صحرائی اداره نموده و از اين شهکار زيبا و بديع هستی چيزی می سازند که شايسته است آنرا جانور سياسی بناميم.
اين جانوران که شباهت فراوانی به انسان داشته و در طول و عرض تاريخ بشر وجود داشته اند بيشتر به حيوانات جنگل شبيه تر اند تا به انسان. اين حيوانات غدار كه نه عهد و پيماني را مي شناسند و نه اعتمادي به كس دارند، مخلوقاتی اند وحشی و درنده كه زور سراپای روانشان را پر ساخته است. اين ستمگران در راه منافع خودشان حتی همنوعانشان را می درند. فرعون ، نيرون ، استالين، چنگيز ، عبدالرحمن ، حجاج بن يوسف ثقفي … سمبولهاي بارز اين جانور وحشی در دهليز تاريخ اند. اين حيوان فسادگستر، دين و دانش ، هنر و ادبيات ، امنيت و مديريت ، ثروت و قدرت ، و حتی عرفان و معنويت را فاسد ساخته و فسادش بحر و بر را آلوده می سازد.
مشکل اصلی ما با سرشت نا هموار جانورانی از اين قماش نبوده زيرا جهان آفرينش شگفتيها و استثناءات خود را دارد، بلکه مشکل اساسی ما با بکار گيری نحوهء مديريتی است که در تعامل با چهارپايان صحرا و جنگل مورد استفاده بوده است. تراژيدی اصلی ما در اين است که بخش اعظم تاريخ سياسی ما را ادبيات سياست حيوانی احتوا نموده است. آری! زندگی سياسی ما هميشه با حضور شبان و انبوه گله های مطيع و سر بزير سپری شده است. در امتداد پر فراز و فرود اين تاريخ شبان عوض می شود ولی چوبدستش را به ميراثدار ديگری می سپارد. اين شبانان در حالی که گاهی دستار داشته اند و زمانی کلاه، گاهی ريش داشته اند و زمانی بروت ولی خمير مايه ذاتی همهء شان يکسان و همگون بوده است. گفتم از دير زمانی است که فرهنگ سياسی ما را ادبيات چوپانی رنگ بخشيده است. همانطوری که در جای ديگری هم گفته بودم، آخر چه دليلی روشنتر از اين می توان يافت که ما بر دانش مردم داری و ادارهء امور کشور، اصطلاح «سياست» را اطلاق می نمائيم. اين واژه همانطوری كه در قاموس «لسان العرب» و ساير فرهنگهای عربی آمده است ، در آغاز به وارسی امور حيوانات اطلاق ميگرديد. در فارسی و ساير زبانهای ملی ما «سياست» به مفهوم عقوبت و مجازات هم استعمال می شود که استفاده از ابزار «چوب تر» در راه فرمان راندن بر «گاو و خر» از همين تصور کلی منشأ می گيرد. واژهء «جرگه» اصطلاح ديگری است که از دير زمانی در سراپای فرهنگ سياسی ما جاری است. جرگه هم طوری که در «برهان قاطع» و کتابهای ديگر ادبيات فارسی آمده ، بمفهوم حلقه زدن و صف كشيدن حيوانات استعمال می شده است.
واژه های راعی و رعيت هم از همين قماش اند. لفظ «راعی» كه بمعنی شبان می باشد ، بر زمامدار آدميزادگان و متولى امور آنها اطلاق شد و «رعيت» كه در اصل بمعنى گله است بر انسانهاى فرو دست اطلاق گرديد. شگفت اينکه انديشهء شبان-رمگی چنان در خون و رگ برخی از هموطنان ما نفوذ نموده است که هر قدر برايشان بگويی که جناب! خودت رعيت نه، بلکه «شهروند» اين کشور هستی ، با خشم و عصبيت ميگويد که نه، من رعيت هستم. درک اين مسئله بدون درک روانشناسی بردگی ممکن نيست زيرا در گذشته های دور آنچه بردگان را برده ساخته بود، قبل از همه روحيهء ستم پزيری بردگان بود.
اقبال فيلسوف شبه قارهء ميگويد:
بند بر پـا نيست بر جـان و دل است
مشکل اندر مشکل اندر مشکل است
همين سخنور گفته است:
آدم از بـــی بصــری بندگـــی آدم کرد
گوهری داشت ولی نذر «قباد» و «جم» کرد
يعنی از خوی غلامی ز سگان پست تر ست
من نديدم که سگی پيش سگی سر خم کرد
تأثير پذيرى «شبانی سياسی» از «شبانی طبيعی» تنها در دايرهء لفظ محدود نمانده بلكه عر صهء تطبيق را نيز شامل شده است. اگر دور نرفته بتاريخ كشور خود ما مراجعه كنيم مثال هاى زنده اى را در اين باب مى يابيم كه روشنترين نمونه آن سخنی است كه امير عبدالرحمن خان در مورد تخت نشينی احمد شاه بابای ابدالی نقل نموده است. مؤسس افغانستان معاصر خود در صفحهء 466 تاج التواريخ خويش مينويسد: « بعد از اتفاق در اين باب (مسئله اختيار احمد شاه بحيث پادشاه) همه آنها علف سبز بدهان خود گرفته و اين علامت آن بوده که همهء ما مواشى و حيوان بار كش شما ميباشيم و پارچه اى را هم بشكل ريسمان به گردن خود انداخته به جهت علامت اينكه ما حاضريم از شما پيروی نمائيم و به اين قسم به او بيعت كردند و اختيار حيات و ممات خود را به دست او دادند».
اين فرهنگ ويژهء سرزمين ما نبوده بلکه قلمرو استعمال آن ساحهء وسيعتری را شامل می شود. ميشل فوكو در مقاله ای زير عنوان « سياست و عقل» ، رابطهء «شبان- رمه» را محور انديشهء سياسي در شرق باستان مي شناسد. انديشهء سياسي ايران از هخامنشيان تا ساسانيان همين الگوي « شبان- رمه» را اساس قرار داده بود. از زبان کورش حکايت نموده اند كه پادشاه خوب مانند شبان خوب است. در پي تسخير ايران از سوي اعراب مسلمان نظام سياسي خلافت (عباسيان) با تاثير از نظام سياسي پيش از اسلام ايران، تدوين شد. نقش متفكران بسيار برجستهء ايراني چون ابن مقفع و وزيران ديگر خلافت را در الگو برداري از انديشهء سياسی دوره های پيشين نمی توان انکار نمود. كليله و دمنه که حاوی پند ها و اندرز هاي اخلاقي ، سياسي، فرهنگي و ديني يک حكيم هندي مسمی به «دايدبا» از زبان حيواناتی چون روباه و بوزينه و فيل و اشتر روايت شده بود، به عربی بسيار شيوا ترجمه گرديد که گذشت يکهزار و دو صد و چهل سال نتوانسته است از حلاوت نثر شيرين و موزون آن بکاهد. در همين دوره ها است که ما شاهد باز توليد سنتهای ساسانی بر متن و زمينه معتقدات اسلامي هستيم. اين ادبيات براي آنعده رؤساي پيشين قبايل عرب که تا ديروز شتر ها را به چرا می بردند و امروز درس شباني انسان را فرا می گيرند سخت مطبوع قرار گرفت. با آنکه فرهنگ «شبان- رمگی» در ادبيات عربی ما قبل اسلام نيز جلوه هايی داشت ولی هنگامی که پيامبر اسلام از رعايت ياد نمود عنصر مسئوليت و پاسخگويی را بر آن افزود. تعريفهايی که تا هنوز از دموکراسی صورت گرفته تفاوتهای فراوانی با هم دارند ولی آنچه همهء اين تعريفها را بهم پيوند می دهد عناصر مسئوليت (Responsibility) و پاسخگويی(Accountability) است.
خواجه نظامالملك يکی از دولتمردان بزرگ سلاجقه است که سياستنامه اش مملؤ از سنتهای سلطنتی دوره های پيشين بود، ميگويد: «خداوندان چون شبان باشند و كهتران چون رمه، اگر شبان بر رمهء خويش به رحمت نباشد ايشان را از سباع نگه ندارد». خواجه نظامالملك طوسی از زبان بهرام گور نيز مي نويسد:«رعيت ما رمه ما اند». ابوالحسن ماوردی بلند آوازه ترين انديشه ورز سياسی قرن پنجم هجری معتقد بود که فضيلت شاهان بر ساير طبقات بشر چون برتری انسان بر حيوان است. عضد الدوله هم پيش از آنکه مجلس سلطنت را داير نمايد گروهی از شير ها و پلنگها و پيلان را در زنجير بسته و در حاشيهء دربار خويش قرار ميداد تا هوا و فضای طبيعی جنگل را ايجادکرده باشد.
با رشد شعر و ادبيات فارسي، انديشهء شباني پادشاه و گله بودن مردم به ادبيات اين زبان نيز راه يافت. سعدي يکی از سمبولهای بزرگ ادبيات فارسی در بوستان خويش ميگويد « كه سلطان شبان است و عامي گله». خاقاني در قصيده ای در مدح پيروز شاه از امرای بزرگ سلاجقه می فرمايد:
« عدل تو چنان کرد که از گرگ امين تر- در حفظ رمه يار دگر نيست شبان را».
ديگری گفت:
« كه او چون شبان است و ما گوسفند – دگر ما زمين، او سپهر بلند».
شايد يگانه حوزه ای که در اين زمينه قابليت همسری با افغانستان را دارد کشور های عربی باشد. عربي را پرسيدند كه چرا برای فرزندان تان اسمای حيوانات درنده را مي گزينيد و بر سر برگان تان نامهاي زيبا و لطيفی را؟! او پاسخ داد كه ما بردگان مان را براي خود ما نام ميگذاريم در حالی که هنگام نامگذاري فرزندان خويش، دشمنان مانرا در نظر داريم. امروز هم اگر سری به کاخها و دربارهای سلطنتی جهان عرب بزنيم اسمای زمامدارانی جلب توجه خواهد نمود که خود را اسد «شير» و فهد «پلنگ» و نميری«پلنگبان» و جُميل«چوچهء شتر» و امثال آن می خوانند. قبايل عربی هم همينطور است.
راست سخن اينکه فرهنگ (شبان- گلگی) نميتواند نياز های سياسی بشر عصر حاضر را اشباع نمايد زيرا اين انديشه قبل از مشکلات ديگرش معرف نابرابري ذاتي ميان زمامدار و تابعان اوست. در اين معادله نقش ذاتی هدايتگری بدوش شبان قرار می گيرد و هدايت پذيری برای گله.
يکی از مشکلات اساسی شيوۀ «شبان- رمگی» در اين است که در عصر دولتهای ملی نميتوان روش و منشی را پذيرفت که خاک و قلمرو جغرافيايی را از قلم می اندازد زيرا شبان بر گله قدرت مي راند نه بر ساحهء مشخصی از زمين. اين شبان است که گله را گرد آورده و سپس رهبری ميکند. اساسی ترين امری که در رهبری شبان نقش دارد جستجوی علفچر خوب برای آحاد گله است. اين مهم نيست که علفچر در ترکستان است يا کردستان و يا هم هندوستان و يا استان ديگری. همينکه شبان می رود و ناپديد می شود، رمه اش ديگر رمه نمانده و به مجموعات فرعی ديگری انقسام يافته و در راه های مختلفی منشعب می شوند. حضور شبان و کفايت و درايت او نقش بس مهمی در امر ايجاد گله دارد. وجود رمه متکی به وجود شبان است و در غياب شبان، رمه تا سطح افراد تجزيه شده و هر رأسی تنها در انديشهء منافع شخص خودش می باشد. شبان است که گله را با هم يکجا نگه داشته و ضامن جستجو و تشخيص علفچر مناسب و مغذی برای رأسهای گله است.
اين حتمی نيست که علفچر در سرزمينهاي زراعتي مناطق مفتوحه باشد، بلکه نهاد هاي معاصر مالي و مؤسسات مدرن اقتصادي و تجارتی را می توان علفچر های اصلی قرن بيست و يکم بشمار آورد. اين بسيار ممکن است که شكل ظهور و محتواي شبان- گلگی نظر به هر زمان و مکانی تغيير كند، اما كيفيت اين سنت كه بيانگر نابرابري ذاتي در جامعه است هرگز تغيير نمي كند. در مناسبات شبان رمه، گله از خود هويتی نداشته بلکه هويت او متأثر از اين است که شبان رمهء خويش را به چه شکلی هويت می بخشد. يگانه چيزی که فرمانروايی شبان بر گله را مشروعيت می بخشد رابطهء شبان-گله است. شبان رمه را برای خودش ميخواهد و از همينرو جنگ او در برابر گرگ نه بخاطر رمه بلکه برای خودش می باشد، ورنه شبان، خود بيشتر ازگرگ، گوسفندان را نوش جان ميکند. چوپان در اغلب حالات سگی هم نگه می دارد. با آنکه سگ از منظر آفرينش رابطه ای به او ندارد ولی بسان عضو خانوادهء خودش با او برخورد ميکند. وظيفهء سگ نگهبانی و کنترول رمه است.
اما در همهء اين حالتها گله تنها يک مسئوليت دارد و آن اينکه سر بزير افگنده و تحت هيچ شرايطی از همقطاران خويش جدا نشده و در استقامت صدای آشنای شبان در راه افتد. آحاد گله مسئوليت سترگ انديشه ورزی را که خصوصيت اساسی بشر بشمار رفته و از وديعتهای ارزشمند خدا در انسان است، برای شبان خويش واگذار می شوند. گله می خوابد و شبان تصميم می گيرد که چه کند و با طلوع آفتاب ديگر کدام مسيری را در پيش گيرد. حضرت شبان مکلف است تا گرسنگی و تشنگی گلهء خويش را اشباع نمايد و آحاد رمه بنوبهء خويش مسئوليت دارند تا وابسته به او باشند. در فرهنگ سياسی (شبان- گله) افراد رمه مي گذارند تا در هر استقامتی که شبان خواسته باشد آنها را رهبري نمايد. در امتداد اين مسير ، هدايت شدن ملكه است و گمراهي سرنوشت محتوم سر پيچان.
آری! در مناسبات اجتماعی شبان- گلگی، آنچه اصل شناخته می شود پيوند شبان و صدای آشنای او در گوش افراد گله است، نه اصول انسانی و جهانشمول حق و عدالت و آزادی. برای رمه و شبان اين مهم است که سرزمينی که بر روی آن قرار دارند تا چه اندازه نيازهای حيوانی شان را اشباع می نمايد. ارزش سرزمين از روی شادابی علفچر آن سنجيده شده و سرزمين به خودي خود نه برای گله و نه هم براي شبان دارای کدام ارزشی است. چراگاه برای شبان حيثيت وسيله ای است که فرمانروايی شبان را بر گله اش ممکن می سازد. زمامداری که سرزمينش، ببخشيد سرزمينی را بيشتر از علفچر نداند، آنرا بسيار بسادگی در معرض خريد و فروش قرار داده و در حالتهای تهاجم خارجی، نمی تواند بخاطر قلمرو حاکميت خويش بجنگد و از همين جهت است که در حالتهای خطر هم شبان و هم رمه از چراگاه می گريزند.
تأکيد بر نابرابري ذاتي ميان فرو دستان و زبر دستان که در رابطهء شبان-رمه سنتی انعکاس يافته، از قرنها بدينسو در کشور ما تداوم يافته و با آمدن ايديولوژيهای مدرن شکل و شمايل جديدی بخود گرفت. بطور مثال در آن هنگامی که در مکتب بوديم از راديوی دولتی و معاونان سياسی خويش بسيار می شنيديم که برای «توده» ها بايد آگاهی داد. لفظ «توده» در ادبيات سياسی بسياری از اين روشنفکران چيزی بی ارزشتر از «گله» است. روشنفکران و نيمه روشنفکران ما هميشه خودرا شبان ومردم را گله دانسته و از اعماق قلب خويش معتقد بوده اند که آنها خير «توده» را بهتر از خود شان دانسته و «توده» حق ندارد تا در تشخيص مصلحت و درک حقايق هستی حضرت روشنفکر شک نمايد.
عناصری درميان اين دسته روشنفکران هم يافت می شود که هرگاه پای منافع خود شان در ميان آيد چون بزی از ميان گله پريده و فغان و وايلائی را بر سر گلهء خويش براه انداخته و سپس می روند تا در جمع گرگان نعشخوار اخذ موقعيت نمايند. بی خبر از اينکه فرهنگ شبان-رمگی را نمی توان بکمک گرگان از ميان برداشت.
در پايان بايد گفت که تلقي ما هنوز ازنهاد رهبر و رهبري همان تلقي سنتي چوپان و چوپاني بوده و اين انديشهء حيوانی روز بروز در کشور ما قوت می گيرد. در سنت سياسی ما بجای اين پرسش که چگونه حکومت شود اين سوال بيشتر مطرح بوده است که شبانی گله را به چه کسی واگذار بايد نمود. بر مبنای اين تيوری که لازمه اش تمرکز قدرت در دست زمامدار است ، برای اجرای عدالت همينقدر کافی است که قدرت سياسی را به «بهترين افراد جامعه» سپرد، غافل از اينکه زمامدار مطلق و دکتاتور عادل و شبان وارسته اگر انسان عدالت پسند هم باشد ولی در غياب نظارت و سهمگيری مردم که تا درجه گله و رمه تنزل يافته اند عملاً نمی تواند عدالت را به اجرا در آورد.
ما که هم گله ايم وهم پيوسته در کام گرگ، گويی سيف فرغانی، اين شعر را هفتصد سال پيش برای ما سروده بود:
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عــو عــو ســــگان شمـــا نيــز بگــــذرد
ای تـو رمـه ســـپرده به چـوپــان گرگ طبع
اين گـــرگــی شـــبان شــما نيـز بگــــذرد