خواجه بشیر احمد انصاری
به مناسبت نخستین سالروز شهادت مسعود شهید
در اين انديشه بودم که به مناسبت اولين سالروز افول درخشانترين ستارهي آسمان مبارزات استقلال طلبانهي کشور مان چه بنويسم و از کجا آغاز کنم ، زيرا نويسندگان و سخنوران ما صفحات ارزشمندي را در شرح و تحليل زواياي مختلف شخصيت آن بزرگمرد رقم زده اند. مناسب ديدم تا پيرامون پروژه و پيام و منش و مرام آن يار سفر کرده چيزي بنويسم تا پرتوي از آن روح بزرگ در روان ما ايجاد شود و احساسي مسعود گونه پيدا نماييم.
صد سال مي توان سخن از زلف يار گفت
در بـند آن مباش که مضمون نمانده است
در جامعهي سياسي معاصر ما که شعارها سياسي، روابط نژادي، پوشش ها ديني و اهداف اقتصادي است، در چنين آشفته بازاري سخن از مسعود هميشه تازگى دارد زيرا او اولين شخصيتى بود كه به ما تعليم داد، عزت يعني چه؟ شرف و انسانيت يعني چه؟ کرامت و استقلال و آزادگي يعني چه؟ و به ما فهماند که انسان بايد موجودي معتقد، هدفمند و آرمانگرا باشد و بر سر آرمان و عقيده و مرامش هيچگونه معاملهاي را نپذيرد.
اگر با ذکر نام سياستمداران معاصر کشور ما، قصرها، بانکها، ثروتهاي اندوخته در خارج و داخل، معاملات بزرگ تجارتي، معامله گريهاي پشت پرده، سوء استفاده هاي اداري و توظيف متعلقين و خويشاوندان در پستهاي پر درآمد، در پرده ذهن انسان نقش مي بندد، در مقابل اين صحنه هاي ننگين، چهره افسانوي قهرمان ما در حافظه حضور مى يابد تا مفاهيم و ارزشهاي والاي استقلال، فرهنگ، عاطفه، عشق، اراده، نظم، برنامه، اعتدال، جهاد،
مقاومت و ايمان را در شعور وجدان دوستدارانش تداعى نمايد.
آري! مسعود شهيد چيزي جز همين پروژه تمدني و مرام بلند براي بازماندگان خانواده بزرگ انديشه اش به ميراث نگذاشت. خبرنگاري از او پرسيد: “انسان چطور مي تواند مسعود شود؟ او با تواضع و فروتني خاص خودش گفت: “فکر مي کنم مسعود شدن مسئلهاي نيست ولي به نظر من کافي است که انسان عقيده و طرز فکر داشته باشد و در راه آن مجدانه سعي و تلاش و جهاد نمايد”(1).
مـدعي آيــا ره تـو راه اوســت؟
کاخهاي و کوخها ميراث اوست؟
ورنـه صيــادي و بادامي چنـين
مي بري صيدي تواي ناراستـين
با مطالعهي مراحل مختلف زندگي مسعود شهيد در مي يابيم که او در امتداد حيات پر بار و مثمرش، انسان ويژهاي بود. خصوصيات فردي او نيز از مرام و انديشهي ويژهي او ريشه مي گرفت. در آن روزگاراني که سايهي تاريک ديگري کانونهاي دانش و بينش کشور را زير شهپر گرفته بود و بي خدايي و تقليد بوزينه وار سکهي رايج حلقات روشنفکران شهري گشته بود، مسعود جوان از جملهي محصلان انگشت شماري بود که خود را از کلافهي سر درگم انديشه هاي بي سر انجام و وارداتي رهانيد و به حبل المتين باورهاي راستين مردمش چنگ زد.
مسعود از همان آغاز جواني مظهر درخشان ارزشهاي ديني و ملي بود که اين خصوصيت، او را در قطب مخالف بيگانه پرستان قرار داده بود. از ديد او بيگانه پرستي در همه اشکال آن محکوم بود، چه از راه تفنگ اعمال گردد و يا از طريق فرهنگ، در عرصهي کشور باشد و يا در چارچوب لشکر.
هنوز دو سال از کودتاي داود خان -که افغانستان را يک قدم بيشتر به روسها نزديک ساخت- نگذشته بود که مسعود لواي عصيان و شمشير اعتراض برافراشت و نخستين جرقهي استبداد سوز مقاومت را در زادگاهش برافروخت. او که مي خواست مانع نفوذ دشمن از مرزهاي شمالي کشورش شود، ديري نگذشته بود که به اهداف استراتيژيک همسايهي جنوبي نيز پي برد. او براي همسنگرانش مي گفت: اين معقول نيست که از گرما به آتش پناه بريم و براي سرکوبي داود خان از بوتو استعانت جوييم. اين کار که با منافع ملي ما تعارض دارد نه از ديد ديانت صحيح است و نه هم از نظر سياست. درک اين مسئله کافي بود که پاي صاحبش را به زندان بالاحصار پشاور کشاند. آري! کشيدگي ميان استخبارات نظامي پاکستان و مزدوران افغاني آن با مسعود شهيد، ريشه در همين انديشه داشت.
هنگامي که روسها داخل افغانستان شدند، مسعود در رأس فرماندهاني قرار داشت که دماغ خرس قطبي را به خاک ماليدند. “مسعود جهاد را ساخت و جهاد مسعود را”، آخر آيا مي توان از جهاد قهرمانانهي افغانستان و دورهي جنگ سرد و مرگ کمونيزم سخن گفت ولي از مسعود يادي نکرد؟
در آن روزهاي خجستهاي که روسها تصميم عقب نشيني از خاک ما را داشتند، عدهاي اعلام نمودند که روسها را در اثناي خروج شان مورد يورش قرار خواهند داد، ولي مسعود گفت: ما مي گذاريم که دشمن خاک ما را ترک کند، ما نمي خواهيم حساب هاي ديگران را بر روي جمجمهي مظلوم ترين خلق دنيا که قرباني بزرگ جنگ سرد گشته اند، تصفيه نماييم. ما تنها به نمايندگي از خود مي رزميم.
پس از خروج روسها هيچ قدرت خارجياي مايل نبود که کابل به دست مسعود و ياران همسنگرش بيفتد ولي خبره و سازماندهي عالي او همه نقشه ها را نقش بر آب نمود.
مسعود هنگامي که در قدرت بود، به خاطر يک هدف تلاش مي ورزيد و آن افغانستان مستقل، نيرومند و متحد در قلب آسيا بود. آنهايي که تحقق اين مأمول را خطر مي انگاشتند همه از يک کمان به سوي او تير انداختند. مسعود دشمنان زيادي داشت ولي دشمني هاي او همه صبغهي خارجي داشتند.
از او پرسيدند تا چه وقت در اين راه مي کوشد؟ پاسخ داد: “تا رسيدن به قلهي آزادي، تا رسيدن به يک کشور آزاد”. (2) او مي گفت: “هميش کوشش کرديم که خود حاکم بر سرنوشت خود باشيم، ما هيچ وقت طرفدار وابستگي نبوده و نمي خواهيم که وابسته شويم، لذا نگرفتن کمک را بهتر مي دانيم از اينکه وابسته به يکي از مراکز شويم(3)”. روح آزادگي و استقلال خواهي در خميرهي وجود او به حد افراط عجين شده بود.
مسعود از اختلاف و چند دستگي و انشعاب نفرت داشت و اين بيت مولوي زبان حالش بود که مي گويد:
ما براي وصل کردن آمديم
نه براي فصل کردن آمديم
تشکيل قطعات مرکزي، شوراي نظار جمعيت اسلامي، شوراي قوماندانان کشور، شوراي جهادي وجبههي متحد ملي از ابتکارات او بود. جبههي او در دورهي طالبان يگانه چتري بود که همه اقوام و مليتهاي افغانستان را در زير سايه خود جا داده بود. مسعود در پاسخ به يکي از خبرنگاران گفت: “از نظر من هر کس که بخواهد بازهم در انشعاب مجاهدين سهم بگيرد، اين خود يک خيانت است. اگر کسي در يک حزب سکتگي ها و خلاهايي مي بينيد و واقعاً مسلمان و صادق است مي تواند همان خلاها را در داخل همان حزب خود پر کند و اينکه کسي در فکر اين باشد که در فلان حزب خلاهايي وجود دارد به اين خاطر تنظيم جديدي درست کند در گذشته هم ثابت شده که اين کار به نفع نبوده بلکه جداً به ضرر تمام شده است. از نظر من هر کس که بخواهد در داخل جمعيت انشعابي را به وجود بياورد، روي هر علت و بهانهاي که باشد اين خود يک خيانت است به جهاد افغانستان و ما ابداً در اين فکر نيستيم و به کسي اين اجازه را هم نمي دهيم”.(4)
مسعود انسان نهايت معتقد بود ولي اعتقاد او به دين غير از اعتقادي بود که طالبان و ساير بازماندگان نحلهي خوارج، آن را دين مي ناميدند. او در عقرب 1369 در پشاور اعلام نمود که : “اعلاي کلمة الله معنايش اين نيست که يک بيرق سبز رابر سر يک چوب ببنديم و آن را بلند سازيم. بلکه هدف از کلمة الله اين است که مردم در زير سايهي اسلام احساس آرامش و عزت و امنيت کنند”.(5)
مسعود معتقد بود که: “زنان نيمي از پيکرهي جامعهي بشري هستند و در جامعهي مدني حق و حقوقي دارند. در نظام سياسياي که ما مي خواهيم زن حق رأي دارد، زن مي تواند کانديد شود و به کارهاي اجتماعي مشغول گردد”.(6)
خلاصهي سخن اينکه مسعود ممثل صادق و منادي برحق طرح تمدني اسلام بود و مرتجعين سيه دلي که شمع حيات او را خاموش ساختند هدفي جز کشاندن جامعه به عصر قبيلوي قبل از اسلام نداشتند.
او گفت: “هدف از ايجاد گروه طالبان توهين و تحقير مجاهدان و ذليل ساختن مردم افغانستان است تا فرصت مناسبي براي به قدرت رسيدن عوامل مورد نظر کشور هاي مغرض خارجي فراهم شود. اين گروه تنها به عنوان وسيلهي به قدرت رسيدن عوامل بيگانه پرست، به کار گرفته شده است”.(7)
مسعود در هيچ يک از اکاديمي هاي سياسي جهان تحصيل نکرده بود ولي با عشق به خدا به بصيرتي زلال و شرح صدري مؤمنانه دست يافته و دلش چون جام جهان شده بود و حقايق زندگي را در آيينهي نور خدا مي ديد.(8)
مسعود شهيد ليل و نهار و فراز و فرود زيادي را در مسير زندگاني مجاهدانه اش ديد ولي سالهاي اخير حيات ثمر بار و پر فيضش، پرشکوه ترين، سازنده ترين و سخت ترين مرحلهي مبارزات او را تشکيل مي داد زيرا او در برابر معجون مرکبي از شرور که بازتاب دهنده ائتلاف منافع قدرتهاي گوناگون و حتي متعارض منطقهاي و فرا منطقه اى بود، به تنهايي مي جنگيد و در سکوت آه مي کشيد و پنجه نرم مي کرد. اين نيروي اهريمني ائتلافي از بنياد گرايي و استعمار، فاشيزم و مزدوري، چرس و شراب، دين و هيرويين، نفت و دالر، دستار و چلتار، پيراهن و نکتايي، مدرسه و ميکده و بالآخره کفر و اسلام بود که هم دين و هم دولت را از دست صاحبان اصلي و وارثان حقيقي اش اختطاف نموده بود.
شاه و شيخ و شحنه درس يک مدرس خوانده اند
قيـل و قـال و جـنگ شــــــــــان هم از ره نيرنگ بود
مسعود خود به خبرنگار روزنامهي اطلاعات ايران منتشرهي 10/10/1375 گفته بود: “اين جنگ به مراتب نسبت به آن جنگي که ما با شوروي ها داشتيم مشکلتر است”.
در آن ايامي که سپاه بي سر و پاي مسمي به طالب با تفنگداران بي فرهنگ ما وراي سرحد و بازماندگان نحلهي خوارج همراه شده، از مرز هاي جنوب کشور سر بر آوردند و دولت مرکزي افغانستان را در برابر يک توطئه شبه بين المللي قرار دادند، در آن روزها قلوب مجاهدان از هول فشار به گلوگاه شان رسيده بود(9) و اکثريت قاطع سياستمداران ما سپر افگنده و به خارج پريدند، در آن لحظات، يگانه شخصي که به استواري و متانت هندوکش در سنگرش ايستاد و مبارز طلبيد، مهندس استقلال مجدد افغانستان؛ انجنيراحمد شاه مسعود بود.
پايداري مسعود اين سخن قرآن را که مي گويد: “کف ميرود کناري وآنچه به حال مردم سودمند است در زمين باقي مي ماند”.(10)عينيت بخشيد.
مسعود گوهر نايابي بود که “ابر و باد و مه و خورشيد و فلک” را سالها کار است و پدر پير فلک را قرنها صبر بايد تا مادر گيتي فرزندي چون او به دنيا آورد.
آذري طوسي مي گويد:
روزهــا بــايد که تا گـــردون گردان يکشبي
عاشقي را وصـــل بخشــد يــا غريــبي را وطن
هفته ها بايد که تا يک مشت پشم از پشت ميش
زاهـــدي را خرقه گــردد يا حماري را رســن
ماه ها بايد که تا يک پنبه دانه ز آب و گل
شـــاهدي را حله گـردد يــا شـهيدي را کفن
ســالها بايد که تـا يک کـودکي از ذات طـبع
عـالــم دانــا شــود يا شـاعر شــيرين سخن
عمرهــا بايد که تا يک سـنگ خـاره ز آفتاب
در بدخشــان لعل گردد يــا عقيق انــدر يمن
قرنـها بايد که تـا از لطف حق پيـدا شــود
بـايـزدي در خــــراســـان يـا اويسى در قـــرن
مسعود گوهر گرانسنگي بود که رعد و برق زندگي و باد و باران حوادث جلايش داد. مسعود در کورهي حوادث ذوب شد و تحت ضربات دشمنان سوگند خورده اش که دشمنان وطن هم بودند آبديده گرديد. آري! همين حوادث بزرگ زمانه است که به تعبير امام علي، گوهر بزرگان -{جواهر الرجال}- را مي سازد و به نمايش مي گذارد. اگر ساکنان زادگاه مسعود تا ديروز به داشتن معادن نفيسهي شان مي باليدند امروز بايد بدانند که گوهر نا پيدا و عالمتابي در بلنداي روستاي شان نهفته است. روستايي که هر وجب خاک و هر موج درياي آن از فراق آن يار سفر کرده در شيون است. ولي بايد انتظار داشت که اين دانهي لعل گون که امروز رو در حجاب خاک نموده زماني درخشانتر از اول به عنوان شهيد و شاهد و شفيع سر از تابوت برخواهد كشيد. مولوي گويد:
کدام دانه فرو رفت در زمين که نه رست؟
چـرا بـه دانهي انـسانـيت اين گمان باشد!
ترا چنان بـنمايد که مـن بـه خـاک شـدم
بزير پاي من ايـن هفت آسـمان بــاشــد
احمد شاه مسعود به معناي دقيق کلمه از سرمايه هاي بزرگ ملي ما بود. ملتهاي بيدار از سرمايه هاي مادي و معنوي شان بهره مي برند و در مسير حرکت به سوي کمال از اهداف، کارنامه ها، تجارب، خاطرات، آرمانها، پيامهاي و بالآخره روش و منش آنها استمداد مي جويند.
براي مسعود پيروزي چندان مهم نبود. شکست هم برايش معنايي نداشت. زيرا او براي اهداف بزرگ و مبادي برين خويش زندگي مي کرد و از همين رو اسم زيباي او بر تارک ادوار مبارزاتي افغانستان معاصر خواهد درخشيد.
ما که امروز به خاطر بزرگداشت از اولين سالروز شهادت آن بزرگوار برنامه هايي داريم، بايد اين مناسبت را کانون ارزشها، احساسها، عاطفه ها، آرمانها و اراده ها گردانيم.
دشمنان بايد بدانند که تن خستهي مسعود را يکروز منفجر ساختند ولي مسعود تنها تن نبود تا از بين برود، مسعود يک راه و برنامه و يک احساس و پروژه بود، مسعود با طلوع هر صبحي زنده تر مي شود و مزاحم تر.
امروز که ما در سوگ آن آفتاب خفته گريه سر مي دهيم و اشک مي ريزيم بايد گريه و اشک ما پيام آور هدف باشد و بيانگر وفا داري به راه و مکتب آن شهيد. آرى، اين گريه تعبير صادقانهاي است از اخلاص در برابر حق و دشمني با باطل و بزرگداشتي است براي ايثار، آزادي، شجاعت، هدفمندي و تکريمي است براي مبارزه، ظلم ستيزي، استقلال طلبي و وطنخواهي.
حماسهي مسعود، عمل مسعود، پيام مسعود، حادثهي مسعود و روح مسعود، تحريک، راه، نيرو و درس است. مسعود عزيز! درود خداوند بر تو باد روزي که راه هجرت را در پيش گرفتي و روزي که با استبداد و استعمار پنجه نرم کردي و روزي که آخرين لانهي بقاياي روس را تسخير نمودي و روزي که با استحمار و فاشيزم و جهل و تحجر مصاف دادي و روزي که جامهي گلگون شهادت به تن کردي و روزي که در پيشگاه پروردگارت حاضر خواهي شد.
رحمت بي پايان خداوند يارت باد که سر را قهرمانانه در راه هدف گذاشتي و ما شهادت مي دهيم که تو از مؤمناني بودي که به عهد و پيمانت با خدا وفا نمودي.
آن دو ديوانه و آن دو فرزند جنايت پيشه ابن ملجم که دست به ترور تو زدند، روسياهي دنيا و عذاب هميشگي عقبي را کمايي کردند، ولي آنهايي که در جهت ترور انديشه و مرام و پروژه و پيام تو اند بايد بدانند که خيانتي بزرگتر از جنايت ابن ملجم ها را مرتکب مي شوند. روي شان سياه، مشت شان باز و جايگاه شان جهنم باد.
پي نوشت ها:
(1) مردي استوار و اميدوار به افقهاي دور، به اهتمام احمدشاه فرزان و توريالي غياثي، صفحه 197 به نقل از نشريه شورا.
(2) همانجا صفحهي 98 .
(3) همانجا صفحهي 199.
(4) همانجا صفحهي 189.
(5) از نوار ويديويى سخنرانى مسعود شهيد در شهر پشاور، خزان 1369.
(6) مرجع سابق، صفحهي 98.
(7) مصاحبه خيرالله شفيعي، خبرنگار روزنامهي ايران، سه شنبه 18 حمل 1377.
(8) اشاره به حديث:{المؤمن ينظر بنورالله}.
(9) {وبلغت القلوب الحناجر}(الأحزاب:10).
(10) {فأما الزبد فيذهب جفاءً و أما ما ينفع الناس فيمكث في الأرض}. (الرعد:17).
1 دیدگاه